نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی چشم مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی چشم مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۶

چشم در راه



گر روز و شب نیک اندیشی بر راه خویش
جمعی همه خوبان سازی همراه خویش

ساز دل رندان بر لب دریا خوش است
لعل لب عشاق در خلوت باغ نوش است

چشم صبوری عشق خیره ماند بر در مراد
نمک در چشم بود و شور آن نقطه در دل نهاد

سه‌شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۵

چشم دل


چشم دل

به بالا نگاهی انداخت
اشعه آفتاب به سویش زبانه کشید
دوباره سر به گریبان فرو برد
پلکهایش را بر هم بست
عزمش را جزم کرد
اینبار هم چشم به آسمان دوخت
ولی این بار فرق داشت
تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند
باز هم مقاومت کرد
در حالی که اشک از رخسارش جاری بود
رهگذری زو پرسید:
به چه خیره شده ای؟
روشندل عاشق جواب داد:
به آتش فروزانی که بینایان از رویت آن عاجزند!

پنجشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۹۵

باخیال فراموشی




فقط نگاه کن و بعد هیچ چیز نپرس
به خواب رفتمت از بسته های خالی قرص

به دوست داشتنم بین ِ دوستش داری!
به خواب رفتمت از گریـــــه های تکراری

تماس های کسی ناشناس از خطّ ِ ...
بــــه استخوان ِ سرم زیر حرکت ِ مته

که می شود به رگ و پوست، از تو تیغ کشید
که می شود بـــه تو چسبید و بعد جیغ کشید

که می شود وسط ِ وان، دچار فلسفه شد
که زیر آب فرو رفت... واقـــعا خفـــــــه شد!

که مثل من، ته ِ آهنگ ِ «راک» گریه کنی!
جلوی پاش بیفتی به خاک... گریه کنــی

که می شود چمدانت شد و مسافر شد
میان دست تو سیگار بـــود و شاعر شد

که می شود وسط سینه ات مواد کشید
کــــه بعد، زیر پتو رفت و بعد داد کشید...

به چشم های من ِ بی قرار تکیه زد و
به این توهّــــم دیوانـــــه وار تکیه زد و

که دیر باشم و از چشم هات زود شود
که مته بر وسط ِ مغز من، عمود شود!

که هی کشیده شوم، در کشاکشت بکشم
کــــــه هرچه بود و نخواهد نبود، دود شود...

قرار بود همین شب قرارمان باشد
که روز خوب تو در انتظارمان باشد

قرار شد که از این مستطیل در بروی
قرار شد بــــــه سفرهای دورتر بروی

قرار شد دل من، مُهر ِ روی نامه شود
که در توهّــــــم این دودها ادامه شود

که نیست باشم و از آرزوت هست شوم
عرق بریزم و از تــــو نخورده مست شوم

که به سلامتی یک شکوفه زیر تگرگ
که به سلامتی گوسفند قبل از مرگ

که به سلامتی جام بعدی و گیجی
که به سلامتی مرگ های تدریجی

که به سلامتی خواب های نیمه تمام
که بـه سلامتی من... که واقعا تنهام!

که به سلامتی سال هـــــای دربدری
که به سلامتی تو که راهی ِ سفری...

صدای گریه ی من پشت سال ها غم بود
صدای مته می آمد کـــــه تـوی مغــزم بود

صدای عطر تو که توی خانه ات هستی
صدای گریـــــه ی من در میان بدمستی

صدای گریـــه ی من توی خنده ی سلاخ!
صدای پرت شدن از سه شنبه ی سوراخ

صدای جر خوردن روی خاطراتی که...
ادامه دادن ِ قلبـم بـه ارتباطـــی که...

به ارتباط تو با یک خدای تک نفره
بــــه دستگیری تو با مواد منفجره

به ارتباط تو با سوسک های در تختم
که حس کنی چقدَر مثل قبل بدبختم

کــــه ترس دارم از ایـــن جنّ داخل کمـدم
جنون گرفته ام و مشت می زنم به خودم

دلم گرفته و می خواهمت چه کار کنم؟!
که از خودم که تویی تا کجا فرار کنـــم؟!

غریبگـــــــــی ِ تنـــــــم در اتاق خوابـــــــی کــــــه...
به نیمه شب، «اس ام اس»های بی جوابی که...

به عشق توی توهّم... به دود و شک که تویی
به یک ترانـــــه ی غمگین ِ مشترک کـــه تویی

به حسّ تیره ی پشتت به لغزش ِ ناخن
به فال هــای بد و خوب پشت یک تلفن

فرار می کنم از تـو بـه تــو به درد شدن
به گریه های نکرده، به حسّ مرد شدن

فرار می کنم از این سه شنبه ی مسموم
فــــــرار می کنـــم از یک جواب نامعـلـــــوم

سوال کردن ِ من از دلیل هایـــی که...
فرار می کنم از مستطیل هایی که...

فرار کردن ِ از این چـهـــاردیــــــــــواری
به یک جهان غم انگیزتر، به بیداری...

دو چشم باز به یک سقف ِ خالی از همه چیز
فقط نگاه کن و هیــــچ چــــــــی نپرس عزیـــز!

به خواب رفتنم از حسرت ِ هماغوشی ست
کـــه بهترین هدیه، واقعا فراموشـــــی ست..

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

هوا سرد است


هوا سرد است

نگاه از دریچه ای قهوه ای رو به آسمان

اشکها بی اختیار ریزان گاه بغضی در دل

نوری نیست همه جا تاریک است

خورشیدی دیگر نیست

هوا سرد است...

سر به افلاک گذاردن

در میان ابرها

در جستجوی خورشید

زمان زمانی سرد است

به عقب بر نگردد

هوا سرد است...

آبی نیست

صورتی عوض شده

سبز پژمرده است

ظلمت اندیشه ها سایه فکنده بر رنگها

هجرت سپید به ملکوت

خوش به حال سیاه

آه! هوا سرد است...

احساس دیده است خورشید را در حال طلوع

عقل می خندد که این خواب و خیال است

خواب چهره در هم می کند

و خیالی از یک ترازوی بلبل می پروراند!!!

هنوز هوا سرد است...

صدایی به گوش نمی رسد

گویی زبانها لال شده اند

چشم چشم را نمی بیند

زبان زبان را نمی فهمد

سرای مهربانان آلوده به دروغ

هوای سردی است...

از دور دستها رایحه دل مسافری به مشام می رسد

مسافری دل تنگ از جفای دنیا

نزدیکتر می روی سر در گریبان است ناامید از آسمان

اشک براق، گریبانی نورانی! روی بنما کیستی؟

خورشید دل آبی

هوا همچنان سرد است...

صبح امید نزدیک

دلها منتظر شور عشق

طلوعی دیگر کن!؟

دلت چون دریا مهربان

نورت حیات بخش رنگها

با زندگی قهر مکن!؟

جواب داد: هوا سرد است...



frash

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

نمی توان


نمی توان

می توان در خلاف باد و طوفان قدم برداشت تا حقیقت!

می توان در میان آینه ها دوید و خود را ندید!

می توان خروارها احساس را با نگاهی در دل مرده دمید!

می توان در میان لحظه ها لحظه دیدار را بویید!

می توان در جوی آبی افتاد بی آنکه آبی نوشید!

می توان در میان چین و چروک پیشانی اخم لبخند زد!

می توان از میان جمله ها سکوت را برگزید!

می توان بغض کرد و گریست ولی زبان بربست و ناله نکرد!

می توان ساز زندگی را با قلم امید بر لب دریا نواخت!

می توان به وقت انتظار آرزو را فریاد زد!

می توان ستارگان را دور از چشم خورشید بوسید!

می توان خیلی دورها را نزدیک احساس کرد!

می توان فلفل دشنام را در دهان جوید و قورت داد!

می توان در میان گلرویان چشم فرو بست و نخوابید!

می توان سر التماس را بالا گرفت در آسمان!

می توان غرید بی آنکه صدایی شنوده شود!

می توان از لا به لای ابرها میوه خورشید را جویید!

نمی توان ... 1

پنجشنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۷

اندرزنامه



اندرزنامه

زدودم ز خود هاله تاریکی ها
فرصتی شد زنم لبخند بر پاکی ها

ز زشتی های دنیا روی بر بگردان
چشم سوی زیبایی ها بدوز ای جوان

گوش حقیقت تیز کن به ندای عاشقان بیان
نگاه سلیم پیشه کن تا لعل صدف کنی عیان

فام رنجور بندگان نتوان دید ای خدا
توانی به من ده، نروم بر خطا، ناخدا

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

نظر کوته من


دنیای ایرانی مملو از تنگ نظری و کوته بینی!
از بدو تولد ایرانی چشم دیدن ایرانی ندارد!
نابغه عالم که باشی اگر ایرانی هستی در ایران چیزی نیستی! نتیجتا کار گروهی = صفر!
نهایتا اصلا نابغه و نخبه ای وجود ندارد و همه معیوبیم و عیبجویی میکنیم و آنقدر عیب هم را به رخ هم میکشیم تا ارزش یکدیگر را پایمال کنیم و خودمان باورمان شود که هیچ هستیم!
این سرنوشتی است که باعث گسستگی ایرانیان و تزلزل انسجام ملی شده است،

و تو ای خواننده ایرانی اگر باهوش تر می بودی خودت زودتر به این نتیجه می رسیدی!!؟

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

قلب عروف


وز من مپرس حال و روزم را
رو سراغ حالم ز خیال گیر
زخیالی که دلِ زَمَن ربوده
زمانی که به کندی گذرد
کندی که چشم حقیقت سوزاند
چشمی که در راه گذارم
راهی که به ناکجا سپارم
ناکجای حقیقت را حیران، دنبالم
حقیقت بازی مرگ وکنون خسته
زبازی دغل-نامنتهای مردان تنور
در تنور پلک خشکانم اشک ترس
ترس هتک روح بچربد بر عرش غرور
غرورم بشکن تاکه دهان باز کنم ... شرح این ماوقعه دوچندان آغاز کنم
چون من مغرور حاسد بسیارند همی
خیال گزیند آنکه باشد ذی فهم و شعور
بلبلان بر سر بی خردم قار کنند ... قمریان بر خرد بی سرم واق زنند
نیابی چون من بخرد ز جان خسته
حال مانی در رکاب آن عقل برگشته

ای خدایا
مرده عشق به ز زنده طوطی باشد ... کنده خشک به ز کله قوطی باشد
گر به روزی گیرند اعتراف ز خورشید ... عشق خیال ز خاطر خواهد خروشید

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۹۲

بشکن



بشکن و آتش بزن این خام رفتار را
بشکن و خرد کن این غرور پندار را

شعله افروز در کاه وجود و سازش کوهسار
کاسه صبر این خانه کن لبریز دیوانه وار

هان بدان کز ما رسد هردم آن یک نوا
هان که ازموده ایم ز تاریخ بی وفا

روی نگردانیم بر خیال خشم خویش
بل نهانیمش بروی تخم چشم خویش

صبحگاهان که چشمم اوفتد بر خیال جان خویش
یادم آید مهر، دوستی، آمال، امید و سامان خویش

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

نگاه افسون


خوش به حال آنکه از مادیون دوری گزید
بی فریب دنیا وز معنویون حوری گزید

صبحگاهان خورشید خیال بدنبال نگاهی دیگر است
شامگاهان زخود پرسد کایا ره رفته خود افسونگر است

زر و زور و هوس چشم ابهام آدمی بسته
کو نوازد ساز عشق بینی کز جان خود خسته

مرغکی غمگین و دل خسته آزاد گشت وز آن قفس
دلبری هجران سفرکرده بر ما رساند چندان نفس

ساقیا می خونین نوش کن در بزم حال عاشقی
صحبتی با خورشید نه گرتو در این سال حاذقی

Open your mind for a different view

جمعه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۵

گلی نامه


چشم بگشا تا زقامت بیفکنی برم ظل را
لب بگشا تا کز سینه به در کنی دل را

سخن ز بهر این گویم که شاید
فردا یی نباشد از بر زیستن

ارچه صبر کردم بسی پشت درب انتظار
نشنیدم ندایی که نوازش بدهد گوش

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

باران طهارت


کلاله ابر های بهار ی
به سپیدی برف های کوهساران
معلق در میان آسمان لایتناهی

ای کاش گوش سمیعت میداشتم از برای زمزمه های پنهانی ابرها
که رعدش پرده استماع بی خبران را درید
و برقش چشم کور دلان بینا کرد

دوباره احساس پاکی بواسطه گناهان شسته
دوباره احساس دعا بواسطه اقبال توبه

و سبزی بوته گلی که در این اطراف است ...
آمیخته به بوی پاک طبیعت
که ماه ها از اذهان پوسیده فراموش

و تو زشتی گناهان را از وجودشان زدودی
و چه حیف که ایشان باز به راهشان ادامه میدهند

سه‌شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۶

ابر بی باران


لاله چمن دیده بر آسمان بلند
از فراز خروارها کوه
ابری آهسته آید به این سو
لب تشنه غنچه در انتظار باران
سایه ابر اوفتاد بر قامتش
حتی قطره ای آب نامد به چشم
ابر امید همچو خیالی گذرا
حلاجی گشت در میان آسمان
چشمه ای جوشید از تخته سنگ
کز گل نداشت هیچ با او سخن


جمعه، آبان ۲۴، ۱۳۸۷

سرطان زده


مات و مبهوت
خیره به روبرو
سخنی نیاورم بر لب

توشه ام اندکی گردوست با نان و پنیر
چه برجها در خیال خود پروراندم
چه زمینها در نگاهم گستراندم

سر در گریبان خویش فرو برم
چشم ترس از پس مژگان پرپر شده
و تنی عاری ازمودر انتظار ملحفه

شاید به خیالم که باشم به خواب
لحظه ها میدوند بسرعت یک آه
مجالی نیست برای تجدید وفا

زخم سرطان در وجودم آکنده
بغض هجران در دلم آرمیده
صور مرگ گوشم آزرده

هرچه از علم و حکمتت بدانستم آزمودم خلق
هرچه از مال دنیا بدارم ببخشم بر خوبان
وقت آن رسید که باز هم پناه برم بر تو ای خدا

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

دور یا پایداری ابدیت

ازلی نبودن موجودیتی که بر پایه اصول واحد بنا نهاده شده است، الزاما صحیح نیست. از آنجا که علت ابتدایی و معلول نهایی در این زنجیره ثابت شده نیستند. عقل ناقص بنده جوابگوی صحت مطلق بودن غیرازلیت وجودم نمی باشد. زیرا این عقل تنها برای تمایز احساس های همبسته (به معنای عام شامل دیدن فوتون ها، شنیدن امواج، لمس مواد، چشیدن و بوییدن) بوده و هست. 

Correlated feelings always come through my eyes and body, and I only try to estimate my near future fast. There's a challenging GAME that I don't like to feel I'm loser!

پس اجازه دهید که اولین اصل مطلقه را وجود عقل ناقص بگیریم. با این اصل می توان شهودا به اثبات غیرازلیت به اصول موضوعه و برعکس اعتقاد پیدا کرد.

با این اعتقاد چنین به نظر می رسد که نقطه متقابل در ابدیت خالی از پایداری یا دور باشد بلکه پراکندگی و دایورسیتی بصورت نمایی زیاد میشود و موجودیت های پیچیده به ذرات بدیهی تر تجزیه میشوند و تعاریف خاص تری مصداق می یابد و نظریه تجزیه پذیری ارسطو ملموس تر میگردد. از طرفی گفته میشود که عقل ناقص آزموده تر میشود ولی حقیقت محض تغییری نکرده و تنها بر دانش انباشته افزوده شده است.

ادامه دادن سخت است ...
پدیده ای دیده نشده که انرژی نامحدود باشد لذا شاید تنها بتوان گفت که انرژی ارسالی از ماوراء تنها برای بر هم زدن گذرای نظم و پایداری پیشین بوده است تا آدمیان بدانند که پیچیدگی بسی بسیار بسیار بیش از این است و تنها تغییرات آن به چشم (حسگر به معنای عام) آید نه پایداری و ثبات آن. آگر دوری هم باشد انرژی نامحدود خواهد بود و میبایست ماورایی باشد.

Without randomness enjoyable LIFE is not defined for me!

احساسات همبسته همواره به چشمان و بدنم می آیند و تنها تلاش میکنم که آینده نزدیکم را سریع پیش بینی کنم. بازی چالش برانگیزی وجود دارد که دوست ندارم بازنده آن باشم.
بدون تصادفی بودن زندگی لذت بخش برایم تعریف نشده است.


دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۸

خدایا خدايا



خدایا ز عشق خیال سبزم
خدایا به فرمانت سراپا مستم

خدایا خورشید را مددی ده
خدایا زخیالم هر آینه بلاره

خدایا میخوانمت به نام صبح امید
خدایا گر رود خیالم به سیاره ناهید

خدایا توانی ده که کنم عمل به اکلام
خدایا کرمی ده تا نشوم ضعیف ز آلام

خدایا کودکان را مسحور چشمان خیال کردم
خدایا چشمانم کور باد گر نکنم وفا به عهدم

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

زهر حقیقت


برق ظواهر چشم حقیقت اش بسته
گوش جان برای سخن جامه پرستان تیز کند
گویی که کلام حقیقت نیش زهرداری بر پیکره وجودش است

تو خود کیستی؟ از سواران غربی یا شرقی، بسوی شمال روی یا جنوب
من من من ... از این میان آمده ام ... ایران ...

تو همانی که به ریالی حرف بر آن سوی وتر میرانی!؟
نه هرگز! قسم به خدا که زهر حقیقت به از عسل دوروییت

با بدان ما رقصی و ساز دل آنان زندی
بی می و مطرب ما به جوارمان مستی؟

همی ترا گفتم که در این وسطم
می نشود حالی باز پرسی وس.طم!؟

آنکه دهد رزق و روزی مرا، آن کندم بنده خویش
کاش که عقلی دهدت آنکه مرا کرد برده خویش

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

Silence سکوت


سکوت

از من بگذر
نه، نه، نه ... هرگز، هرگز
همه توهم و خیالی بیش نبود
از من بگذر

ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم
درد می خواهم، درد جانگیر
چرا که فراموش نکردم حتی یک لحظه را
عشق بی جواب چون برگی در مسیر باد

یادم ندادی
ارتباط با دنیای برون چگونه
خوبیها لوث شدند و بدیها چشم پوشیدنی
چه دنیایی؟

اشکها بی ارزش گشته
التماسها تکراری و
فضولی کردن راهی برای سنجش نیات
ظالمانه دلم را به آتش کشیدند

خدایا ز جان من چه خواهی
مرا درین بادیه به حال خود وا نهادی
در اینجا کسی به من نیازی ندارد
من مریضم، مریض ...

خسته از ریا و دورویی
نگاههای زیرچشمی و چپ چپ
گویی که شیطانیم در جلد انس
این بود سطح تفکر عاقلانت

.
.
.

در نهایت سکوت را برمی گزینم


دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

Voice of the Heart (آوای دل)


Voice of the Heart

به هنگام فراقت زبان کام ببستم، زبان دل را چه کنم
کین به فرمان عقل است و کان به ساز خود رقاص

شکرا در خواب و خیالم همه نقشی است از نگارم
ورنه تا شب اشک ریزان به دنبال جرعه ای شرابم

یک بوسه از لبانت، سرمست باد و هوشیار
نشاید آزرده خاطر، خجالت در میان است

حقا بسان خورشید، زدودن سیاهی
هر دم کنم کاری، رضایت نگارم

چشم دل را نوری است، سوسو زند هی هی
به امید آن سواری کز دور دستها آید