Saturday، November 07، 2009

این چه خیالی ست



این چه خیالی ست در آن بوسه یارم جفاست
این چه وصالی ست دران فرصت اندک فناست

این چه زوالی ست که جان دادن دران نابجاست
این چه شمالی ست که رفتن آن پر ماجراست

این چه نهالی ست که هنگام زم هم نونواست؟
این چه سوالی ست کان آتش عشقی باوفاست

این چه ملالی ست کز دوری، دل عاشق فداست
وین خیالیست کهمه زلفش، ساده و بی مدعاست


با الهام از رباعی معروف حکیم عمر خیام
این چه جهانی ست که نوشیدن می نارواست
این چه بهشتی ست در آن خوردن گندم خطاست
خوشمداوی

Sunday، November 01، 2009

کمانگیر عرش



آرش تو همانی که کمان عقل خویش سوی هدف ساز کنی
امید کز رفیق راه مدرسه خویش یادی باز کنی

گرچه سخن راندی از برای دوست مقابل بعضی کسان
لکن همچنان بماند مهرت نزد یاران در این خزان

گرچه برفتی تنها در دیار غربت سوی سرنوشت خویش
خوش باد که بزودی بینی کانجا هم-بهشت خویش

با آرزوی سلامت و پیروزی دوست گلم آرش


Wednesday، October 28، 2009

من و تو


تو مهینی تو رحیمی تو خیالی بی رقیبی
من نیازم من فرازم خورشیدی در التماسم

تو سکوتی تو علوّی تو خود نطفه ی عشقی
من شلوغم من هبوطم من چنگ در دل اندازم

خوشمداوی

Monday، October 12، 2009

غایة ایمان



غایة ایمان
با صد دسته گل زیبای عریان، هر دم نشوی از رهش خارج
به هر بوسه ماهانش، یادی کنی از او، من باب مخارج

به مناسبت بزرگداشت خواجه حافظ شیرازی

Monday، September 28، 2009

خدایا خدايا



خدایا ز عشق خیال سبزم
خدایا به فرمانت سراپا مستم

خدایا خورشید را مددی ده
خدایا زخیالم هر آینه بلاره

خدایا میخوانمت به نام صبح امید
خدایا گر رود خیالم به سیاره ناهید

خدایا توانی ده که کنم عمل به اکلام
خدایا کرمی ده تا نشوم ضعیف ز آلام

خدایا کودکان را مسحور چشمان خیال کردم
خدایا چشمانم کور باد گر نکنم وفا به عهدم

Friday، August 28، 2009

قلب عروف


وز من مپرس حال و روزم را
رو سراغ حالم ز خیال گیر
زخیالی که دلِ زَمَن ربوده
زمانی که به کندی گذرد
کندی که چشم حقیقت سوزاند
چشمی که در راه گذارم
راهی که به ناکجا سپارم
ناکجای حقیقت را حیران، دنبالم
حقیقت بازی مرگ وکنون خسته
زبازی دغل-نامنتهای مردان تنور
در تنور پلک خشکانم اشک ترس
ترس هتک روح بچربد بر عرش غرور
غرورم بشکن تاکه دهان باز کنم ... شرح این ماوقعه دوچندان آغاز کنم
چون من مغرور حاسد بسیارند همی
خیال گزیند آنکه باشد ذی فهم و شعور
بلبلان بر سر بی خردم قار کنند ... قمریان بر خرد بی سرم واق زنند
نیابی چون من بخرد ز جان خسته
حال مانی در رکاب آن عقل برگشته

ای خدایا
مرده عشق به ز زنده طوطی باشد ... کنده خشک به ز کله قوطی باشد
گر به روزی گیرند اعتراف ز خورشید ... عشق خیال ز خاطر خواهد خروشید

Saturday، July 18، 2009

اشک نفاق



تنها گذارد معشوق ره عشق، کودکان آسمان را
کور کرد گرگ بره نما، چشمان معصومشان را

پاره کردند زدیوار اعتقاد، نقش کودکان آسمان را
به دار آویختند بر فراز نگاه، آفتاب سرخشان را

خشکاندند پشت پلک نفاق، اشک فغان کودکان آسمان را
به آتش کشیدند از برای دروغ-بیزاری، سبز وجودشان را

ز کجا بیابید هر دم پاکتر زین کودکان آسمان را
کینها زدیو و دد ملولند و آرزو کنند انسانشان را

وخداوند بزرگتر از اینهاست، و خداوند بزرگتر از آنهاست
وخداوند بزرگتر از هر چیزیست، و خداوند عالم بر همه چیزست

frash

Thursday، June 18، 2009

بازی مرگ

و شما را به بازی گرفتیم
تا زمان مرگ خویش از یاد برید

Saturday، May 02، 2009

باران طهارت


کلاله ابر های بهار ی
به سپیدی برف های کوهساران
معلق در میان آسمان لایتناهی

ای کاش گوش سمیعت میداشتم از برای زمزمه های پنهانی ابرها
که رعدش پرده استماع بی خبران را درید
و برقش چشم کور دلان بینا کرد

دوباره احساس پاکی بواسطه گناهان شسته
دوباره احساس دعا بواسطه اقبال توبه

و سبزی بوته گلی که در این اطراف است ...
آمیخته به بوی پاک طبیعت
که ماه ها از اذهان پوسیده فراموش

و تو زشتی گناهان را از وجودشان زدودی
و چه حیف که ایشان باز به راهشان ادامه میدهند

Sunday، April 26، 2009

زهر حقیقت


برق ظواهر چشم حقیقت اش بسته
گوش جان برای سخن جامه پرستان تیز کند
گویی که کلام حقیقت نیش زهرداری بر پیکره وجودش است

تو خود کیستی؟ از سواران غربی یا شرقی، بسوی شمال روی یا جنوب
من من من ... از این میان آمده ام ... ایران ...

تو همانی که به ریالی حرف بر آن سوی وتر میرانی!؟
نه هرگز! قسم به خدا که زهر حقیقت به از عسل دوروییت

با بدان ما رقصی و ساز دل آنان زندی
بی می و مطرب ما به جوارمان مستی؟

همی ترا گفتم که در این وسطم
می نشود حالی باز پرسی وس.طم!؟

آنکه دهد رزق و روزی مرا، آن کندم بنده خویش
کاش که عقلی دهدت آنکه مرا کرد برده خویش

Saturday، March 14، 2009

متن آهنگي زيبا از آناثما


Parisienne Moonlight by Anathema

I feel I know you
I don't know how
I don't know why

I see you feel for me
You cried with me
You would die for me

I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried

To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you

Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside

You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...

Wednesday، February 04، 2009

نگاه افسون


خوش به حال آنکه از مادیون دوری گزید
بی فریب دنیا وز معنویون حوری گزید

صبحگاهان خورشید خیال بدنبال نگاهی دیگر است
شامگاهان زخود پرسد کایا ره رفته خود افسونگر است

زر و زور و هوس چشم ابهام آدمی بسته
کو نوازد ساز عشق بینی کز جان خود خسته

مرغکی غمگین و دل خسته آزاد گشت وز آن قفس
دلبری هجران سفرکرده بر ما رساند چندان نفس

ساقیا می خونین نوش کن در بزم حال عاشقی
صحبتی با خورشید نه گرتو در این سال حاذقی

Open your mind for a different view

Thursday، January 08، 2009

فلسفه اصول


فلسفه اصول
اصولا هر دو عقلی به اصول متفاوتی اعتقاد دارند. جمله نخست نیز جزء اصولی است که بیشتر اذهان بدان اعتقاد دارند. انسان (به معنای عام) پاره خط که نه ولی نیم خط است و خط بودنش چندان تفاهمی در میان فهیمان ندارد. چرا ازلی بودنش هنوز توجیه مناسبی نیافته است، که شاید به دلیل اقبال اصل علیت و غیرعلی نبودن پدیده ها در توجیه منطق احساس باشد.
به عنوان حدس اثبات کنید که:
ازلی نبودن انسان شرط لازم و کافی برای معتقدبودن انسان به اصول موضوعه است.
یعنی اگر انسان ازلی می بود به اصول موضوعه مطلقی اعتقاد نداشت!

Monday، December 01، 2008

بهنامه


آن دم که تکیه زدی بر در ویرجینیا
نظری افکن بر روز خورشید و رئیس اینا

حاشا و کلا که مروی براه خلاف ای بهنام
میفتی در کوچه خلوت غربت به دام سیه فام

همه امید و آرزو دیدار قریب بهرک است
گرچه عمر این گلستان بسیار کوتاه و اندک است

شاد و خندان سیمای تو در خاطر باقی
هرکجا روی یاد تو در دفتر احساس ساقی

خورشید را دگر سخنی با تو نیست ای بهنام
جز آرزوی سلامت بهرک در کارنام

تقدیم به دوست خوبم بهنام

Friday، November 14، 2008

سرطان زده


مات و مبهوت
خیره به روبرو
سخنی نیاورم بر لب

توشه ام اندکی گردوست با نان و پنیر
چه برجها در خیال خود پروراندم
چه زمینها در نگاهم گستراندم

سر در گریبان خویش فرو برم
چشم ترس از پس مژگان پرپر شده
و تنی عاری ازمودر انتظار ملحفه

شاید به خیالم که باشم به خواب
لحظه ها میدوند بسرعت یک آه
مجالی نیست برای تجدید وفا

زخم سرطان در وجودم آکنده
بغض هجران در دلم آرمیده
صور مرگ گوشم آزرده

هرچه از علم و حکمتت بدانستم آزمودم خلق
هرچه از مال دنیا بدارم ببخشم بر خوبان
وقت آن رسید که باز هم پناه برم بر تو ای خدا

Monday، October 06، 2008

آرزویی بر بال ابرها


آرزویی بر بال ابرها

چشمان معصومت قلب خورشید را کند بیدار
لبخند سنگینت عقل سلیم را کند هوشیار

چهر خندانت در هر لحظه به خواب بینم
در وادی عشق بازان هردم به سراب بینم

آن لحظه که رخ یارم به ناگه آید در یاد
از خاطر شیرینش یکدم زلفم رود بر باد

هردم که پی عشق روم، آری که ... باشد
هر ره که به سویت جویم، آن خود ... باشد

Tuesday، September 09، 2008

زخمه خورده


گر حرف تو به خلق خیزد
گر زهر تو به حلق ریزد

بصد رحمت نادیده رنجه ز دروغ زارانیم
بر غافله این عمر زخمه ز بلوغ سالاریم

خسته ز تکرار توهمات م.مودیم
با نیم نگاهی سوی می.ری ودودیم

Friday، August 08، 2008

اذعان نامه


آنگاه که منطق احساس را بر دار حقیقت سرکوب کرده باشد
شاید که آن روز خورشید در قبر تقدیر غروب کرده باشد


Monday، July 07، 2008

عمر رقص


گویند گر رقص به کمر آید
عمر پیر زاهد به سر آید

Sunday، June 15، 2008

Chess vs. LiFE


LiFE is like a chess game!
You're Pawn when you sacrifice for the others!
You're Knight when you wander throughout the world!
You're Bishop when you encounter the dangers!
You're Rook when you stand against the difficulties!
You're King when you respect the others!
BUT be Queen to escape when the opponent beheads your King:D