Saturday، November 07، 2009
Sunday، November 01، 2009
کمانگیر عرش
ارسال شده توسط
frash
در
11/01/2009 10:22:00 AM
2
نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: آرش, رفیق راه مدرسه, مهر خزان, هم-بهشت, کمان گیر
Wednesday، October 28، 2009
من و تو
من نیازم من فرازم خورشیدی در التماسم
تو سکوتی تو علوّی تو خود نطفه ی عشقی
من شلوغم من هبوطم من چنگ در دل اندازم
Monday، October 12، 2009
غایة ایمان
غایة ایمان
با صد دسته گل زیبای عریان، هر دم نشوی از رهش خارج
به هر بوسه ماهانش، یادی کنی از او، من باب مخارج
ارسال شده توسط
frash
در
10/12/2009 10:18:00 AM
1 نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: booseh, iman, ziba, بوسه ماهان, دسته گل, زیبای عریان, غایة ایمان, یاد خدا
Monday، September 28، 2009
خدایا خدايا
Friday، August 28، 2009
قلب عروف
رو سراغ حالم ز خیال گیر
زخیالی که دلِ زَمَن ربوده
زمانی که به کندی گذرد
کندی که چشم حقیقت سوزاند
چشمی که در راه گذارم
راهی که به ناکجا سپارم
ناکجای حقیقت را حیران، دنبالم
حقیقت بازی مرگ وکنون خسته
زبازی دغل-نامنتهای مردان تنور
در تنور پلک خشکانم اشک ترس
ترس هتک روح بچربد بر عرش غرور
غرورم بشکن تاکه دهان باز کنم ... شرح این ماوقعه دوچندان آغاز کنم
چون من مغرور حاسد بسیارند همی
خیال گزیند آنکه باشد ذی فهم و شعور
بلبلان بر سر بی خردم قار کنند ... قمریان بر خرد بی سرم واق زنند
نیابی چون من بخرد ز جان خسته
حال مانی در رکاب آن عقل برگشته
ای خدایا
مرده عشق به ز زنده طوطی باشد ... کنده خشک به ز کله قوطی باشد
گر به روزی گیرند اعتراف ز خورشید ... عشق خیال ز خاطر خواهد خروشید
ارسال شده توسط
frash
در
8/28/2009 10:50:00 AM
4
نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: اشک ترس, زنده طوطی, عرش غرور, عشق خیال, عقل برگشته, هتک روح
Saturday، July 18، 2009
اشک نفاق
کور کرد گرگ بره نما، چشمان معصومشان را
پاره کردند زدیوار اعتقاد، نقش کودکان آسمان را
به دار آویختند بر فراز نگاه، آفتاب سرخشان را
خشکاندند پشت پلک نفاق، اشک فغان کودکان آسمان را
به آتش کشیدند از برای دروغ-بیزاری، سبز وجودشان را
ز کجا بیابید هر دم پاکتر زین کودکان آسمان را
کینها زدیو و دد ملولند و آرزو کنند انسانشان را
وخداوند بزرگتر از اینهاست، و خداوند بزرگتر از آنهاست
وخداوند بزرگتر از هر چیزیست، و خداوند عالم بر همه چیزست
ارسال شده توسط
frash
در
7/18/2009 02:05:00 PM
1 نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: آفتاب سرخ, اشک فغان, اعتقاد, انسانم آرزوست, خداوند, دروغ بیزاری, سبز وجود, پلک نفاق, چشمان معصوم, کودکان آسمان
Thursday، June 18، 2009
بازی مرگ
تا زمان مرگ خویش از یاد برید
ارسال شده توسط
frash
در
6/18/2009 08:56:00 AM
3
نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: بازی گرفتن, زمان مرگ, فراموشی
Saturday، May 02، 2009
باران طهارت
به سپیدی برف های کوهساران
معلق در میان آسمان لایتناهی
ای کاش گوش سمیعت میداشتم از برای زمزمه های پنهانی ابرها
که رعدش پرده استماع بی خبران را درید
و برقش چشم کور دلان بینا کرد
دوباره احساس پاکی بواسطه گناهان شسته
دوباره احساس دعا بواسطه اقبال توبه
و سبزی بوته گلی که در این اطراف است ...
آمیخته به بوی پاک طبیعت
که ماه ها از اذهان پوسیده فراموش
و تو زشتی گناهان را از وجودشان زدودی
و چه حیف که ایشان باز به راهشان ادامه میدهند
ارسال شده توسط
frash
در
5/02/2009 09:20:00 AM
1 نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: آسمان, ابر, احساس گناه, اذهان پوسيده, باران, برف, بهار, خدايا, سبزي, كلاله, پاكي
Sunday، April 26، 2009
زهر حقیقت
گوش جان برای سخن جامه پرستان تیز کند
گویی که کلام حقیقت نیش زهرداری بر پیکره وجودش است
تو خود کیستی؟ از سواران غربی یا شرقی، بسوی شمال روی یا جنوب
من من من ... از این میان آمده ام ... ایران ...
تو همانی که به ریالی حرف بر آن سوی وتر میرانی!؟
نه هرگز! قسم به خدا که زهر حقیقت به از عسل دوروییت
با بدان ما رقصی و ساز دل آنان زندی
بی می و مطرب ما به جوارمان مستی؟
همی ترا گفتم که در این وسطم
می نشود حالی باز پرسی وس.طم!؟
آنکه دهد رزق و روزی مرا، آن کندم بنده خویش
کاش که عقلی دهدت آنکه مرا کرد برده خویش
Saturday، March 14، 2009
متن آهنگي زيبا از آناثما
I feel I know you
I don't know how
I don't know why
I see you feel for me
You cried with me
You would die for me
I know I need you
I want you to
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
You tried to see inside of me
And now i'm leaving you
I don't want to go
Away from you
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...
ارسال شده توسط
frash
در
3/14/2009 04:18:00 PM
1 نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: Anathema, Parisienne Moonlight
Wednesday، February 04، 2009
نگاه افسون
بی فریب دنیا وز معنویون حوری گزید
صبحگاهان خورشید خیال بدنبال نگاهی دیگر است
شامگاهان زخود پرسد کایا ره رفته خود افسونگر است
زر و زور و هوس چشم ابهام آدمی بسته
کو نوازد ساز عشق بینی کز جان خود خسته
مرغکی غمگین و دل خسته آزاد گشت وز آن قفس
دلبری هجران سفرکرده بر ما رساند چندان نفس
ساقیا می خونین نوش کن در بزم حال عاشقی
صحبتی با خورشید نه گرتو در این سال حاذقی
Open your mind for a different view
Thursday، January 08، 2009
فلسفه اصول
اصولا هر دو عقلی به اصول متفاوتی اعتقاد دارند. جمله نخست نیز جزء اصولی است که بیشتر اذهان بدان اعتقاد دارند. انسان (به معنای عام) پاره خط که نه ولی نیم خط است و خط بودنش چندان تفاهمی در میان فهیمان ندارد. چرا ازلی بودنش هنوز توجیه مناسبی نیافته است، که شاید به دلیل اقبال اصل علیت و غیرعلی نبودن پدیده ها در توجیه منطق احساس باشد.
به عنوان حدس اثبات کنید که:
ازلی نبودن انسان شرط لازم و کافی برای معتقدبودن انسان به اصول موضوعه است.
یعنی اگر انسان ازلی می بود به اصول موضوعه مطلقی اعتقاد نداشت!
Monday، December 01، 2008
بهنامه
نظری افکن بر روز خورشید و رئیس اینا
حاشا و کلا که مروی براه خلاف ای بهنام
میفتی در کوچه خلوت غربت به دام سیه فام
همه امید و آرزو دیدار قریب بهرک است
گرچه عمر این گلستان بسیار کوتاه و اندک است
شاد و خندان سیمای تو در خاطر باقی
هرکجا روی یاد تو در دفتر احساس ساقی
خورشید را دگر سخنی با تو نیست ای بهنام
جز آرزوی سلامت بهرک در کارنام
Friday، November 14، 2008
سرطان زده
خیره به روبرو
سخنی نیاورم بر لب
توشه ام اندکی گردوست با نان و پنیر
چه برجها در خیال خود پروراندم
چه زمینها در نگاهم گستراندم
سر در گریبان خویش فرو برم
چشم ترس از پس مژگان پرپر شده
و تنی عاری ازمودر انتظار ملحفه
شاید به خیالم که باشم به خواب
لحظه ها میدوند بسرعت یک آه
مجالی نیست برای تجدید وفا
زخم سرطان در وجودم آکنده
بغض هجران در دلم آرمیده
صور مرگ گوشم آزرده
هرچه از علم و حکمتت بدانستم آزمودم خلق
هرچه از مال دنیا بدارم ببخشم بر خوبان
وقت آن رسید که باز هم پناه برم بر تو ای خدا
Monday، October 06، 2008
آرزویی بر بال ابرها

چشمان معصومت قلب خورشید را کند بیدار
لبخند سنگینت عقل سلیم را کند هوشیار
چهر خندانت در هر لحظه به خواب بینم
در وادی عشق بازان هردم به سراب بینم
آن لحظه که رخ یارم به ناگه آید در یاد
از خاطر شیرینش یکدم زلفم رود بر باد
هردم که پی عشق روم، آری که ... باشد
هر ره که به سویت جویم، آن خود ... باشد
Tuesday، September 09، 2008
زخمه خورده
گر زهر تو به حلق ریزد
بصد رحمت نادیده رنجه ز دروغ زارانیم
بر غافله این عمر زخمه ز بلوغ سالاریم
خسته ز تکرار توهمات م.مودیم
با نیم نگاهی سوی می.ری ودودیم
Friday، August 08، 2008
اذعان نامه

شاید که آن روز خورشید در قبر تقدیر غروب کرده باشد
ارسال شده توسط
frash
در
8/08/2008 07:56:00 AM
1 نظرات
پيوندهای مربوط به اين پيام
برچسبها: احساس, اذعان نامه, تقدیر, حقیقت, خورشید, عشق, غروب, منطق
Monday، July 07، 2008
Sunday، June 15، 2008
Chess vs. LiFE
You're Pawn when you sacrifice for the others!
You're Knight when you wander throughout the world!
You're Bishop when you encounter the dangers!
You're Rook when you stand against the difficulties!
You're King when you respect the others!
BUT be Queen to escape when the opponent beheads your King:D

















