نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی نه مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی نه مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

Silence سکوت


سکوت

از من بگذر
نه، نه، نه ... هرگز، هرگز
همه توهم و خیالی بیش نبود
از من بگذر

ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم
درد می خواهم، درد جانگیر
چرا که فراموش نکردم حتی یک لحظه را
عشق بی جواب چون برگی در مسیر باد

یادم ندادی
ارتباط با دنیای برون چگونه
خوبیها لوث شدند و بدیها چشم پوشیدنی
چه دنیایی؟

اشکها بی ارزش گشته
التماسها تکراری و
فضولی کردن راهی برای سنجش نیات
ظالمانه دلم را به آتش کشیدند

خدایا ز جان من چه خواهی
مرا درین بادیه به حال خود وا نهادی
در اینجا کسی به من نیازی ندارد
من مریضم، مریض ...

خسته از ریا و دورویی
نگاههای زیرچشمی و چپ چپ
گویی که شیطانیم در جلد انس
این بود سطح تفکر عاقلانت

.
.
.

در نهایت سکوت را برمی گزینم


چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹

ارزش انسان


اصالت و نجابت انسانها به فرهنگ و قومیت نیست. انسانها ممکن است در عرصه ها و مکانهای خاصی (شامل فرهنگ) بزرگ شوند ولی تنها عده معدودی به بد و خوب رفتارهایی که می آموزند فکر میکنند.

به نظر رسد که متانت شرط شروع سخن است و الفاظ رکیک به هیچ عنوان جایز نباشد. حد و حدود بحث را از مخاطب بایستی دریافت و هرگز پا فراتر ننهاد. حتی ادبیات صحبت بایستی با ادبیات صحبت مخاطب مشابه باشد نه خودمانی! صحبت از کمالات انسانی زیباست و در دل جاودانه و نه صحبت از سخنان سبک زودگذر.

خورشیدا از دوران اوج کلام فاصله گرفتی، شاید که در خلوت دل یاد خدا را فراموش کرده ای

دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۳

Feelings (احساسات)


Feelings
(احساسات)

روانشناسان بر آنند که احساسات بشری نشات گرفته از 4 حس بنیادی اند که 3 تای آنها بد و تنها یکی خوب است.

1-ترس 2-دلهره یا نگرانی 3-غم 4-شادی
fear stress grief happiness

برای مثال وقتی انسان عاشق می شود ممکن است هم شاد باشد و هم نگران. بیان این مطلب تا اندازه ای کلیشه ای به نظر می رسد. از این جهت که ما به دنبال آن هستیم که هر حسی را در هر لحظه و مکانی به صورت تابعی از 4 حس بنیادی مستقل تعریف کنیم.

آنچه به ذهن خطور می کند این است که مصداقهای طبیعی کاملا با تعاریف سازگار نیستند. البته چنین نتیجه گیری هم کاملا عجولانه به نظر می رسد. زیرا احساس ذاتا قابل تعریف نیست! احساس همان چیزی است انسان حس می کند و بس. لهذا نمادها، نشانها، کلمات و آلات ساده سازی دیگر همچون زبان (Language) هیچکدام توان بیان آن را ندارند لااقل به طور کامل.

برای مثال حس "امید" نه تنها در افراد مختلف متفاوت است بلکه در هر جنبه ای از روحیات افراد عوض می شود. ولی به طور اجماع حسی خوب محسوب شده در گروه 4 قرار می گیرد.

شالوده پیشرفت بشریت به صورت گروهی بر اساس احساس و القای متقابل آن بوده است. اختراعاتی چون زبان خواندن و نوشتن درعصر قدیم و emoticonها و اختصارات و اصطلاحات اینترنتی (مانند brb و ...) در عصر جدید همگی در راستای شفاف سازی این مهم بوده است. حتی تمام شاخه های علوم نیز در این راه (القای احساسات) از دیرباز به بشر خدمت کرده اند. توجه کنید که در اینجا از لفظ "القاء" استفاده شده است و نه "انتقال" که دلیل آن هم آشکار است. چون هیچ وسیله ای برای القای کامل (انتقال) اختراع نشده است.

نوزاد در حال گریه، CIA، آبی و... اینها همگی علایمند! چه القاءاتی در شما ایجاد می کنند؟ ممکن است به موضوعاتی چون "گرسنگی" و "Central Intelligence Agency" و آسمان بیاندیشید و یا "تشنگی" و "سیاه یا فضولی(!)" و آرامش. در هر حال هر شخصی با دیدن هر نمادی مجموعه ای از احساسات به مغزش خطور می کند. حتی احساسات خوانندگان این وبلاگ هم کاملا با هم یکی نیست. (مثلا ممکن است برای نویسنده افسوس بخورید که برقم چه بلاها بر سر آدم نمی یاره!!!!)

خالی از شوخی، ملتها، دولتها، مردم همگی میلیاردها دلار در این رابطه خرج می کنند. شرکتهای برزگی که برای القای مشتریان خود دست به هر گونه تبلیغاتی از قبیل سیاسی، مذهبی، جنسی و... برای عوام فریبی می پردازند.

در پایان چند سوال باقی می ماند:

یک اینکه آیا احساس تجزیه پذیر است؟ و اگر بله تا چه حد و کلا چرا؟

نقش احساسات در تکامل تقابلات انسانها چگونه بوده است؟

اینکه القا بهتر است یا انتقال؟ چرا؟

چه برآوردی از آینده دارید؟

سوال که زیاد هست ...

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

چند تعریف اولیه


خوب: صفت هر آنچه که سبب ایجاد احساس مثبت در ذهن شود.

بد: صفت هر آنچه که سبب ایجاد احساس منفی در ذهن شود.

- بدی در ذات الهی وجود ندارد و صفت بد ناشی از فقدان ارزشهای الهی در وجود محدود بشر است.

عقل: معیار و میزانی برای سنجش و تمیز دادن خوب و بد.

- مرز خوب و بد در انسانها "خودساخته، متفاوت و اکثرا نامشخص (!)" است. در حقیقت این مرز توسط متوسط باور فرد از اعمال خویش مشخص میشود ولی در واقع همه اعمال منشا الهی دارند و بدی در ذات الهی راهی ندارد.

تجربه: نتیجه و علم بدست آمده از اعمال، محفوظ در حافظه انسان.

درک: استنباط و فهم پدیده ها با مدد قوه تعقل و مجموعه ای از تجارب.

حس: اغلب منظور یکی از حواس ذاتی انسانهاست که از آن برای ارتباط با دنیای خارج و درک تعاملات موجود در آن استفاده می کنند.

احساس: ماهیتی غریب که تحلیل آن پیچیده است و درک شهودی آن با کمک عقل و تجربه در افراد مختلف است. معمولا با تعریف یک سری احساسات به عنوان احساسات بنیادی و اصولی برخی دیگر را به صورت ترکیبی از آنها بیان می کنند ولی درین روش ضعف زیادی وجود دارد و به طور قطعی به هیچ عنوان نمی توان حرف زد. (نه لازم نه کافی)

زندگی: زنده ماندن به معنای درک وجود مادی در دنیا!

هدف: عقل با کمک تجربه در طی زمان به برخی احساسات بهای مثبت بیشتری می دهد و در هر برهه زمانی می توان بر این اساس هدف اصلی را دستیابی به احساسات مثبت تر دانست.

ارضا: عقل ارضای مطلق را نفی می کند ولی در حد نسبی می توان رسیدن یا داشتن احساس مثبت را نوعی ارضا نسبی دانست.

- زندگی چندان دلچسب نیست تا هنگامی که به دنبال هدف نیاید. هدف مطلوب غیرمحال و دست نیافتنی است یعنی در عین حال که می توان برای رسیدن به آن تلاش کرد ولی نتوان بدان رسید. ارضای نفسی وجود ندارد هرچه هست ارضای متقابل است. اگر همگان اینگونه فکر کنند ارضا متقابل هم توهم است و ارضایی وجود ندارد جز ...

You’re moon at the high, I came wrong to your sky [thinking]

Yeah! You wanna hate me [sighing]

I know why you wanna hate me [talking seriously]

I wanna you do hate me [shouting]

Cuz you never wanna mate me [screaming]

دوشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۶

سکوت اختیار


قدم زنان به سوی هدف
آوایی تورا ازدور خواند
غرق در افکار حاشیه
توجه ات جلب نشود
تمرکز، تحلیل و دوباره ادامه
این بار از بلندای خواندت
چشمانت بسته است
روح سرگردان اجابتش کند
همچنان به سوی هدف
نگاه نگار از پشت پلک
هدف رفتن نه، جهت باشد
صبر کنی برای لذت گذرایش
شاید از ابدیت آمده ست
فرمان حرکت صادر شود
اینجا قرار من نیست
آرامم در انتظار است
آهسته همراه او شوی
شوق دل کندن از مسیر
توهم ذهن را ارضا نکند
سکوت تفکر خوابش کند
گویی آینده اختیار کنی
...

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

نگاه افسون


خوش به حال آنکه از مادیون دوری گزید
بی فریب دنیا وز معنویون حوری گزید

صبحگاهان خورشید خیال بدنبال نگاهی دیگر است
شامگاهان زخود پرسد کایا ره رفته خود افسونگر است

زر و زور و هوس چشم ابهام آدمی بسته
کو نوازد ساز عشق بینی کز جان خود خسته

مرغکی غمگین و دل خسته آزاد گشت وز آن قفس
دلبری هجران سفرکرده بر ما رساند چندان نفس

ساقیا می خونین نوش کن در بزم حال عاشقی
صحبتی با خورشید نه گرتو در این سال حاذقی

Open your mind for a different view

پنجشنبه، بهمن ۰۵، ۱۳۸۵

خواب برپا


خواب برپا

(و بارها گفته ام که اینها نشانه هاییست برای آدمیان تا آنها را به فکر فرو برند تا شاید حتی ذره ای از راز خلقت خویش پی برند و بتوانند هدف غایی خویش را دنبال کنند)


چرا باید مودب بود ... چرا باید محبت کرد ... چرا باید فدا شد
چرا باید دوست داشت ... چرا باید توجه کرد ... چرا باید صبر کرد
ف: همیخواهم عطر یار ریزم بر کتاب شعرش آتش زنم
خ: زنهار که ما تو را بسان خورشیدی ساختیم که ظلمت جفا را نابود سازی
ف: چه سان که زمین آرزو بایستد، و پشت دیده بر ما روا دارد
خ: و بر تو خوابهایی نازل کردیم تا یادت را منحرف سازیم و مشکلات را بر تو زیاد کردیم که به حل آنها مشغول شوی و به هزاران راه خواستیم توجه ات به غیر جلب شود اما ...
ف: ... قلب پسر دی بشکست. آنهایی که به خیال خودشان شناخت نفس آدمیان حرفه آنان بود. کین ظلم است که من از جنس آنان نیستم. خواب را ز من گرفتی، غرورم را افزودی که دگر بر ناراضی عشق سر التماس فرود نیاورم.
خ: ... و میوه عشق در دلت نهادیم و تو را آموختیم که بذر کینه در دل مکاری، حتی از خویشی که رنجانده ست ترا و مادری که دوستدار فرزندش است، و تو از آنان کینه ای بر دل نداری. و آزمودیم تورا که گذشت پیشه کنی و غرور خود را فدا. نطفه عشق را ز مادر آموختی و صبر ز پدر تا صبر ایثار محبت روا داری بر خانواده و دوستان.
ف: آری! ارچه زخم ببینم باز هم محبت کنم و صبر پیشه ...
ارچه درین دیر فال، محال است دیدار یار ... زو نظری بر ما رسد، وز مدد کبریاست
خ:وگر نیک بنگری ذره ای از حکمت دریابی! که ما تو را انتخاب کردیم و توجه بهم جلب کردیم، و تو را از سفر بازداشتیم و او را راهی ساختیم تا که شاید بر ما ایمان آورد چرا که تو صبر داشتی و بندگان در حد توان آزموده شوند و جنبه اسرار الهی طبقات دارد و همانا خواب واسطی است به منظور درک اسرار برای انانی که توجه کنند ...
ف: رضا خشنودی توست گرچه عدل ظاهری از آن نباشد و گرچه من واسطی بیش نباشم ولی بدانم که حکمت ات بیش ازین باشد. و تو دانی که من ایمان دارم بر حکمت، توان، ... ات. و انسانها را توانی تغییر دادن که تو عاملی و من واسط.
خ: و در خواب از تو خواستیم کین اسرار فاش سازی و نه بیش ازین را! و تو حکمت این ندانی کین برای کیست.
ف: آری! من هیچم و هیچم و هیچم و تو همه چیز وبارها گویم این را ... و مویه هایم از برای درک توست ...

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

دور یا پایداری ابدیت

ازلی نبودن موجودیتی که بر پایه اصول واحد بنا نهاده شده است، الزاما صحیح نیست. از آنجا که علت ابتدایی و معلول نهایی در این زنجیره ثابت شده نیستند. عقل ناقص بنده جوابگوی صحت مطلق بودن غیرازلیت وجودم نمی باشد. زیرا این عقل تنها برای تمایز احساس های همبسته (به معنای عام شامل دیدن فوتون ها، شنیدن امواج، لمس مواد، چشیدن و بوییدن) بوده و هست. 

Correlated feelings always come through my eyes and body, and I only try to estimate my near future fast. There's a challenging GAME that I don't like to feel I'm loser!

پس اجازه دهید که اولین اصل مطلقه را وجود عقل ناقص بگیریم. با این اصل می توان شهودا به اثبات غیرازلیت به اصول موضوعه و برعکس اعتقاد پیدا کرد.

با این اعتقاد چنین به نظر می رسد که نقطه متقابل در ابدیت خالی از پایداری یا دور باشد بلکه پراکندگی و دایورسیتی بصورت نمایی زیاد میشود و موجودیت های پیچیده به ذرات بدیهی تر تجزیه میشوند و تعاریف خاص تری مصداق می یابد و نظریه تجزیه پذیری ارسطو ملموس تر میگردد. از طرفی گفته میشود که عقل ناقص آزموده تر میشود ولی حقیقت محض تغییری نکرده و تنها بر دانش انباشته افزوده شده است.

ادامه دادن سخت است ...
پدیده ای دیده نشده که انرژی نامحدود باشد لذا شاید تنها بتوان گفت که انرژی ارسالی از ماوراء تنها برای بر هم زدن گذرای نظم و پایداری پیشین بوده است تا آدمیان بدانند که پیچیدگی بسی بسیار بسیار بیش از این است و تنها تغییرات آن به چشم (حسگر به معنای عام) آید نه پایداری و ثبات آن. آگر دوری هم باشد انرژی نامحدود خواهد بود و میبایست ماورایی باشد.

Without randomness enjoyable LIFE is not defined for me!

احساسات همبسته همواره به چشمان و بدنم می آیند و تنها تلاش میکنم که آینده نزدیکم را سریع پیش بینی کنم. بازی چالش برانگیزی وجود دارد که دوست ندارم بازنده آن باشم.
بدون تصادفی بودن زندگی لذت بخش برایم تعریف نشده است.


پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۸۷

فلسفه اصول


فلسفه اصول
اصولا هر دو عقلی به اصول متفاوتی اعتقاد دارند. جمله نخست نیز جزء اصولی است که بیشتر اذهان بدان اعتقاد دارند. انسان (به معنای عام) پاره خط که نه ولی نیم خط است و خط بودنش چندان تفاهمی در میان فهیمان ندارد. چرا ازلی بودنش هنوز توجیه مناسبی نیافته است، که شاید به دلیل اقبال اصل علیت و غیرعلی نبودن پدیده ها در توجیه منطق احساس باشد.
به عنوان حدس اثبات کنید که:
ازلی نبودن انسان شرط لازم و کافی برای معتقدبودن انسان به اصول موضوعه است.
یعنی اگر انسان ازلی می بود به اصول موضوعه مطلقی اعتقاد نداشت!

دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۱

تکرار تاریخ



زنجیره دلایل فکر را بدانجا سوق دهد که بر سرنوشت مکرر عقاید ریشه-تکراری خنده برآری!
تمام حکومتها به خیال خود باقی و ابدی بودند، ولی رفتند! و اینک این ما هستیم در میان تناوبی دگر؟
شاید این رنگها ظواهر باشد و آنچه که تغییر نمیکند ریشه هاست! کسی نتوانسته که ریشه های تمدن را برچیند.
ریشه هایی که بالذات باشند به نظر ازلی بوده و ابدی میمانند و این فیدبک مثبت حریصان پرطمع است که گه گاه خاموش میشود.
غول های سیاست و اقتصاد غول تر میشوند و میشوند و میشوند تا آنجا که دچار مرض سرطان شوند و از پای درآیند.
این سرنوشت حریصانیست که فراموش کرده اند شالوده آفرینش پدیده ها بر فیدبک منفی است نه مثبت!

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

زهر حقیقت


برق ظواهر چشم حقیقت اش بسته
گوش جان برای سخن جامه پرستان تیز کند
گویی که کلام حقیقت نیش زهرداری بر پیکره وجودش است

تو خود کیستی؟ از سواران غربی یا شرقی، بسوی شمال روی یا جنوب
من من من ... از این میان آمده ام ... ایران ...

تو همانی که به ریالی حرف بر آن سوی وتر میرانی!؟
نه هرگز! قسم به خدا که زهر حقیقت به از عسل دوروییت

با بدان ما رقصی و ساز دل آنان زندی
بی می و مطرب ما به جوارمان مستی؟

همی ترا گفتم که در این وسطم
می نشود حالی باز پرسی وس.طم!؟

آنکه دهد رزق و روزی مرا، آن کندم بنده خویش
کاش که عقلی دهدت آنکه مرا کرد برده خویش

دوشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۵

صبر خسته


صبر خسته

خسته ام
خسته از ریا
خسته از کنیا
خسته از دنیا

خسته ام
خسته از نفاق
خسته از فراق
خسته از یراق

چرا باید تظاهر کرد؟
چرا باید لبخند زد؟
چرا باید زبان دوخت و حرف نزد؟

چرا وانمود کردن
وانمود کردن که درین دنیا زیستن
چرا زندگی کردن برای زندگی کردن
چرا شناکردن در رودی که به باتلاق منتهی شود

خوب باشیم
که دوستمان بدارند!1
بد هستیم
ولی کسی نمی داند!2

از ماورای فکر پیامی رسد به گوش
کین حالی است خود ساخته ای بهوش

و زندگی آن چیزی ست که دوستش ندارم
چرا که زندگی چیزی نیست جز زنده بودن نه آن زنده ماندن

و صبر خسته از برای عشقی است جاودان
دنیای تکراری، خالی از تنوع و پربیزاری نشاید همدان

پنجشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۵

خدایا رهایم کن


خدایا توان زیستن ندارم رهایم کن
خدایا نخواهم که دگر درد عشق کشم رهایم کن
خدایا از چه سان آفریدی مرا حال رهایم کن
خدایا نخواهم عمر بیش از این رهایم کن
خدایا عشق فانی نخواهم دگر پس رهایم کن
خدایا در هوای سرد این دنیا می لرزم رهایم کن
خدایا تحمل نکنم تهمت ننگ بر دامان خویش رهایم کن
خدایا صحبت درد عشق با معشوق نتوانم کرد رهایم کن
خدایا دست و دلم لرزان است از فراق رهایم کن
خدایا نخواهم که بذر کینه در دل بکارم رهایم کن
خدایا نتوانم غم معشوق ببینم دگر رهایم کن
خدایا آدمیان را ز من بیزار گردان و رهایم کن
خدایا افسوس مرا در دل کسی باقی مگذار و رهایم کن
خدایا کور شدم، کر و لالم گردان و سپس رهایم کن
خدایا صبر ایوب از آن صابرین است رهایم کن
خدایا همه تقصیرات را بر گردن من نه رهایم کن
خدایا ظلمت ترس از آینده بر من چیره گشت رهایم کن
خدایا قلب و مغزم را نابود ساز و رهایم کن
خدایا سخنش را بر من قطع کردی حال رهایم کن
خدایا خدا یکی عشق یکی، تمام شد رهایم کن
خدایا توجه اش را ز من گرفتی و دگر هیچ رهایم کن
خدایا ثمره اهدافم پاک شد و صورت مسئله رهایم کن
خدایا همی خواهم کین آخرین یاد باشد رهایم کن
خدایا من راه آسمانم را گم کردم به اشتباه رهایم کن
خدایا غم هجران نخواهمش، یارم آسوده باد رهایم کن
خدایا درین بادیه دویدم و جز بی وفایی دیدم؟ رهایم کن
خدایا "عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست" رهایم کن
خدایا نخواهم دگر چیزی ز تو جز آنکه رهایم کن
خدایا از تو التماس دارم رهایم کن
خدایا دوستت دارم رهایم کن