نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی عقل مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی عقل مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

دور یا پایداری ابدیت

ازلی نبودن موجودیتی که بر پایه اصول واحد بنا نهاده شده است، الزاما صحیح نیست. از آنجا که علت ابتدایی و معلول نهایی در این زنجیره ثابت شده نیستند. عقل ناقص بنده جوابگوی صحت مطلق بودن غیرازلیت وجودم نمی باشد. زیرا این عقل تنها برای تمایز احساس های همبسته (به معنای عام شامل دیدن فوتون ها، شنیدن امواج، لمس مواد، چشیدن و بوییدن) بوده و هست. 

Correlated feelings always come through my eyes and body, and I only try to estimate my near future fast. There's a challenging GAME that I don't like to feel I'm loser!

پس اجازه دهید که اولین اصل مطلقه را وجود عقل ناقص بگیریم. با این اصل می توان شهودا به اثبات غیرازلیت به اصول موضوعه و برعکس اعتقاد پیدا کرد.

با این اعتقاد چنین به نظر می رسد که نقطه متقابل در ابدیت خالی از پایداری یا دور باشد بلکه پراکندگی و دایورسیتی بصورت نمایی زیاد میشود و موجودیت های پیچیده به ذرات بدیهی تر تجزیه میشوند و تعاریف خاص تری مصداق می یابد و نظریه تجزیه پذیری ارسطو ملموس تر میگردد. از طرفی گفته میشود که عقل ناقص آزموده تر میشود ولی حقیقت محض تغییری نکرده و تنها بر دانش انباشته افزوده شده است.

ادامه دادن سخت است ...
پدیده ای دیده نشده که انرژی نامحدود باشد لذا شاید تنها بتوان گفت که انرژی ارسالی از ماوراء تنها برای بر هم زدن گذرای نظم و پایداری پیشین بوده است تا آدمیان بدانند که پیچیدگی بسی بسیار بسیار بیش از این است و تنها تغییرات آن به چشم (حسگر به معنای عام) آید نه پایداری و ثبات آن. آگر دوری هم باشد انرژی نامحدود خواهد بود و میبایست ماورایی باشد.

Without randomness enjoyable LIFE is not defined for me!

احساسات همبسته همواره به چشمان و بدنم می آیند و تنها تلاش میکنم که آینده نزدیکم را سریع پیش بینی کنم. بازی چالش برانگیزی وجود دارد که دوست ندارم بازنده آن باشم.
بدون تصادفی بودن زندگی لذت بخش برایم تعریف نشده است.


یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

چند تعریف اولیه


خوب: صفت هر آنچه که سبب ایجاد احساس مثبت در ذهن شود.

بد: صفت هر آنچه که سبب ایجاد احساس منفی در ذهن شود.

- بدی در ذات الهی وجود ندارد و صفت بد ناشی از فقدان ارزشهای الهی در وجود محدود بشر است.

عقل: معیار و میزانی برای سنجش و تمیز دادن خوب و بد.

- مرز خوب و بد در انسانها "خودساخته، متفاوت و اکثرا نامشخص (!)" است. در حقیقت این مرز توسط متوسط باور فرد از اعمال خویش مشخص میشود ولی در واقع همه اعمال منشا الهی دارند و بدی در ذات الهی راهی ندارد.

تجربه: نتیجه و علم بدست آمده از اعمال، محفوظ در حافظه انسان.

درک: استنباط و فهم پدیده ها با مدد قوه تعقل و مجموعه ای از تجارب.

حس: اغلب منظور یکی از حواس ذاتی انسانهاست که از آن برای ارتباط با دنیای خارج و درک تعاملات موجود در آن استفاده می کنند.

احساس: ماهیتی غریب که تحلیل آن پیچیده است و درک شهودی آن با کمک عقل و تجربه در افراد مختلف است. معمولا با تعریف یک سری احساسات به عنوان احساسات بنیادی و اصولی برخی دیگر را به صورت ترکیبی از آنها بیان می کنند ولی درین روش ضعف زیادی وجود دارد و به طور قطعی به هیچ عنوان نمی توان حرف زد. (نه لازم نه کافی)

زندگی: زنده ماندن به معنای درک وجود مادی در دنیا!

هدف: عقل با کمک تجربه در طی زمان به برخی احساسات بهای مثبت بیشتری می دهد و در هر برهه زمانی می توان بر این اساس هدف اصلی را دستیابی به احساسات مثبت تر دانست.

ارضا: عقل ارضای مطلق را نفی می کند ولی در حد نسبی می توان رسیدن یا داشتن احساس مثبت را نوعی ارضا نسبی دانست.

- زندگی چندان دلچسب نیست تا هنگامی که به دنبال هدف نیاید. هدف مطلوب غیرمحال و دست نیافتنی است یعنی در عین حال که می توان برای رسیدن به آن تلاش کرد ولی نتوان بدان رسید. ارضای نفسی وجود ندارد هرچه هست ارضای متقابل است. اگر همگان اینگونه فکر کنند ارضا متقابل هم توهم است و ارضایی وجود ندارد جز ...

You’re moon at the high, I came wrong to your sky [thinking]

Yeah! You wanna hate me [sighing]

I know why you wanna hate me [talking seriously]

I wanna you do hate me [shouting]

Cuz you never wanna mate me [screaming]

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸

خوشا آن دلداری که داند



موفقترین انسانها کسانی هستند که بیشترین شکستها را در زندگی خورده اند!

هرکه درین دنیا نان عقل خویش خورد. خوانندگان هریک نان را با عقل خویش به چیزی تفسیر کنند، ما نیز نان عقل خویش خوریم!

آن فلسفه ای که نتواند خود را اثبات کند محکوم به مرگ است، و آن فلسفه ای که نتواند کسی محکومش کند قائم به حیات است، ولی حیاتی که خود سرانجامش مرگ است!

آن زیبای خفته را بیدار کنید که عمر زیبای ظاهرش همین دو سه روزست و بس. بیاموزیدش کانچه مانده ست زیبایی انسانیت درون بوده و بس!

پنجشنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۴

روزمره گی و فلسفه حکومت


روزمره گی و فلسفه حکومت

لحظه ای بایستید بدین فکر کنید که چه می کنید؟ برای چه این کار را می کنید؟ برای چه برای این کار آن کار را می کنید؟ ...

دلیل پی دلیل بیاورید تا ببینید به کجا می رسید! در این میان چه التزاماتی بوده است که شما را بدین کار وادار ساخته است! آیا شما آدم مطیع و فرمانبرداری هستید ویا سرسخت و لجوج! در اغلب موارد افراد به لحاظ منافع شخصی خود به یک سری کارها به صورت سلسله وار دست می زنند. اقلیتی هم وجود دارند که کارهایشان به نفع دیگران است یعنی به این نیت آن کار را انجام می دهند.

در حقیقت آن اکثریت نیز به خیال خودشان کارهاشان به نفع خودشان است چرا که از سود و منفعت اصلی شاید تنها ذره ای نصیب آنها شده باشد و آنها از این امر یا غافلند و یا بدان اهمیت نمی دهند!

به این نکته هم توجه کنید که تعریف واژه "نفع" بسیار مشکل است و تنها نوع مادی (مثل پول، ملک، دارایی، و...) را شامل نمی شود و حتی می تواند بعد معنوی داشته باشد و از این جهت نفع معنوی بسیار هم پسندیده و ستودنی است بر خلاف نفع مادی از جهت جاودانگی و تقدس!

درک نفع کار بر اساس همان دو وسیله معروف هوش و تجربه صورت می گیرد و ارزیابی آن توسط عقل صورت می گیرد. پس لذا هر شخصی از کار خود ارزیابی بخصوصی دارد! اما متاسفانه یا خوشبختانه ما انسانها به تجارب بیشتر از هوش پناه می بریم و همین امر موجب می شود که آن دسته ای که از هوش خود نهایت استفاده را می کنند موفق تر باشند و بقیه را در روندی قرار دهند که در جهت آن قدم بر دارند! تئوریسینها همواره انسانهای هوشمندی اند اما شبه تئوریسینهایی نیز وجود دارند که تنها قادرند افرادی را که به تجربیات واهی وابسته اند را فریب دهند و با اعمال قدرت بقیه را نیز به فرمانبرداری وادارند! چنانچه نتایج تفکر آنها به وضوح در برخی ملل ناموفق مشاهده می شود.

بدتر از اینها، سیاستهای ماهرانه ای است که به طرز خارق العاده ای در جوامع پیشرفته اجرا می گردد و همگان خود را ملزم به اطاعت از آنها می بینند زیرا منافع خود و جامعه خویش را در آن می بینند. در این میان برخی تفکرات در میان عرف بوسیله تبلیغات القا می شود که ذهن همگان را به خود مشغول می کند و در مجموع روزمره گی به صورت یک برنامه بلند مدت رواج می یابد و نوزادان نیز بعد مدتی در یکی از شریانهای آن قرار می گیرند و رشد می کنند و بار می آیند. آینده بازیچه ای می شود در دستان کسانی که پول و قدرت القای تفکرات خویش را بیشتر داشته و دارند و تدابیرشان بر مسند قوانین یا عرف اجتماع قرار می گیرد.

فرمانبرداری از قوانین برای جلوگیری از هرج و مرج و بی نظمی الزامی است چنانچه حق بودن یا نفع معنوی آن برای همه انسانها کاملا مشهود باشد. چنین قوانینی وضع نشده و نخواهد شد و نتایج زاده شده از آن ناهنجاریها و شورشهای اجتماعی است. دقت کنید که ارزش اعمال تنها با میزان عقل سنجیده می شود که در افراد گوناگون متفاوت خواهد بود لذا در همین حد که نیت عمل پاک باشد با معیار عقل کافی است.

{سخن نویسنده با خواننده} هدف از این مطلب القا عقیده خاصی نیست بلکه تنها برای آگاهسازی ذهن خواننده برای تفکر است. شاید من نوعی هم ندانم که چه می خواهم بگویم ولی شما فکرتان را بکار اندازید.

می توان خیلی دورها را نزدیک احساس کرد!


سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۴

Guidance هدایت


هدایت (Guidance)

فیلسوفان و عالمان بر این باورند که بعد از اثبات وجود خدا و معاد می توان ذهن بیدار را با معارف مربوط به هدایت آشنا کرد.

هدایت از طریق خدا به انسان (وحی و امداد غیبی که مخصوص پیامبران و امامان می باشد) و هدایت زمینی.

بر اساس صفت کرامت و فضل الهی، خداوند برای هر نیاز انسان وسیله و راه حلی قرار داده است. لذا این نتیجه بدست می آید که هادی یا هادیانی در زمین حضور دارند و افرادی که به این مرحله از ربانیت رسیده اند می توانند به آنها رجوع کنند.

با این وصف این موهبت شامل حال انسانی که در یکی از قبایل بدوی آفریقایی زندگی می کند نمی شود! و لذا اعمال او بر اساس معیارهای عقلی که در حد اوست سنجیده می شود.

در تمام مراحل خداشناسی عقل اکسیری گرانبهاست که انسان باید به عنوان میزان و ترازویی برای سنجش اعمال خود در نظر داشته باشد. ولی از آنجا که عقل هم محدود است و هم سطح فکر افراد بسیار متفاوت است انسان همواره به دنبال چراغی است تا راه تاریک سعادت و کمال را دریابد.

عالمان اسلامی این چراغ را قرآن می دانند. ادیان دیگر هم هر کدام کتابهایی برای خود دارند.

راه نجات و کامیابی در این دنیای وانفسا را عقل و شعور انسان تعیین می کند که چگونه حق را از باطل تمیز دهد و برای سعادت خویش به جستجوی حق برود. کمال هر کس نیز به اندازه درک و شهود خودش است.

توجه: مطالب فوق به هیچ عنوان برای تبلیغ ویا نصیحت نیست تنها برای اندیشیدن!

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴

سخن گزاف


سخن گزاف

فزونی عقل و شعور به بزرگی کله نیست
فراخی دل به گندگی شکم نیست
بزرگی جثه نشانه بلوغ فکری و اخلاقی و جنسی و ... نیست
سیما و ظاهر انسانها لروما نشانه شخصیتی نیست که خود شخص آن را در خود احساس می کند
بلکه شخصیتی است که خود شخص سعی در القای آن به دیگران دارد!
وجود و عقل و احساس و شخصیت واقعی و ... در باطن انسانها نهفته است
پس به ظواهر نگاه نکنیم

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

قلب عروف


وز من مپرس حال و روزم را
رو سراغ حالم ز خیال گیر
زخیالی که دلِ زَمَن ربوده
زمانی که به کندی گذرد
کندی که چشم حقیقت سوزاند
چشمی که در راه گذارم
راهی که به ناکجا سپارم
ناکجای حقیقت را حیران، دنبالم
حقیقت بازی مرگ وکنون خسته
زبازی دغل-نامنتهای مردان تنور
در تنور پلک خشکانم اشک ترس
ترس هتک روح بچربد بر عرش غرور
غرورم بشکن تاکه دهان باز کنم ... شرح این ماوقعه دوچندان آغاز کنم
چون من مغرور حاسد بسیارند همی
خیال گزیند آنکه باشد ذی فهم و شعور
بلبلان بر سر بی خردم قار کنند ... قمریان بر خرد بی سرم واق زنند
نیابی چون من بخرد ز جان خسته
حال مانی در رکاب آن عقل برگشته

ای خدایا
مرده عشق به ز زنده طوطی باشد ... کنده خشک به ز کله قوطی باشد
گر به روزی گیرند اعتراف ز خورشید ... عشق خیال ز خاطر خواهد خروشید

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۷

آرزویی بر بال ابرها


آرزویی بر بال ابرها

چشمان معصومت قلب خورشید را کند بیدار
لبخند سنگینت عقل سلیم را کند هوشیار

چهر خندانت در هر لحظه به خواب بینم
در وادی عشق بازان هردم به سراب بینم

آن لحظه که رخ یارم به ناگه آید در یاد
از خاطر شیرینش یکدم زلفم رود بر باد

هردم که پی عشق روم، آری که ... باشد
هر ره که به سویت جویم، آن خود ... باشد

یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۸

کمانگیر عرش



آرش تو همانی که کمان عقل خویش سوی هدف ساز کنی
امید کز رفیق راه مدرسه خویش یادی باز کنی

گرچه سخن راندی از برای دوست مقابل بعضی کسان
لکن همچنان بماند مهرت نزد یاران در این خزان

گرچه برفتی تنها در دیار غربت سوی سرنوشت خویش
خوش باد که بزودی بینی کانجا هم-بهشت خویش

با آرزوی سلامت و پیروزی دوست گلم آرش


دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

Voice of the Heart (آوای دل)


Voice of the Heart

به هنگام فراقت زبان کام ببستم، زبان دل را چه کنم
کین به فرمان عقل است و کان به ساز خود رقاص

شکرا در خواب و خیالم همه نقشی است از نگارم
ورنه تا شب اشک ریزان به دنبال جرعه ای شرابم

یک بوسه از لبانت، سرمست باد و هوشیار
نشاید آزرده خاطر، خجالت در میان است

حقا بسان خورشید، زدودن سیاهی
هر دم کنم کاری، رضایت نگارم

چشم دل را نوری است، سوسو زند هی هی
به امید آن سواری کز دور دستها آید


سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۴

frash quotes


Strengthen your heart and encounter future

Love the others so that the others love you

To live is like programming, whatever you upgrade and debug your program further you can get more success

To live is like a chess match, whatever you think about future moves consciously further you can beat your rival (life's problems) sooner

never give your future to the hands of people who you don't love them!

Liar is who thinks by him/herself that nobody can understand his/her lies! so he/she continues his/her actions ...

Lie is a temporary solution for liar to hide his/her weakness but after a while everything becomes worse than ever...

Everything you wanna do has some opponents and proponents. even you belongs to one of groups!

How can you guess that what will happen in future? it's a very difficult Q!

کسی که همیشه برای هر مشکلی راه حلی دارد، هرگز خشمگین و عصبانی نمی شود

برای هر مشکل راه حلی وجود دارد غیر از مرگ!

مرگ در واقع نتیجه جهالت و ناتوانی از یافتن راه حل است، و بدتر از مرگ شهامتی است که قبل از آن از دست می رود

عقل را در جهت حکمتی که به تو صبر و امید می بخشد به کار گیر

دوشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۴

هوا سرد است


هوا سرد است

نگاه از دریچه ای قهوه ای رو به آسمان

اشکها بی اختیار ریزان گاه بغضی در دل

نوری نیست همه جا تاریک است

خورشیدی دیگر نیست

هوا سرد است...

سر به افلاک گذاردن

در میان ابرها

در جستجوی خورشید

زمان زمانی سرد است

به عقب بر نگردد

هوا سرد است...

آبی نیست

صورتی عوض شده

سبز پژمرده است

ظلمت اندیشه ها سایه فکنده بر رنگها

هجرت سپید به ملکوت

خوش به حال سیاه

آه! هوا سرد است...

احساس دیده است خورشید را در حال طلوع

عقل می خندد که این خواب و خیال است

خواب چهره در هم می کند

و خیالی از یک ترازوی بلبل می پروراند!!!

هنوز هوا سرد است...

صدایی به گوش نمی رسد

گویی زبانها لال شده اند

چشم چشم را نمی بیند

زبان زبان را نمی فهمد

سرای مهربانان آلوده به دروغ

هوای سردی است...

از دور دستها رایحه دل مسافری به مشام می رسد

مسافری دل تنگ از جفای دنیا

نزدیکتر می روی سر در گریبان است ناامید از آسمان

اشک براق، گریبانی نورانی! روی بنما کیستی؟

خورشید دل آبی

هوا همچنان سرد است...

صبح امید نزدیک

دلها منتظر شور عشق

طلوعی دیگر کن!؟

دلت چون دریا مهربان

نورت حیات بخش رنگها

با زندگی قهر مکن!؟

جواب داد: هوا سرد است...



frash

سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

The Silence of the heart (سکوت دل)


سکوت دل
The Silence of the heart


زبان دل بگشودم همی خواهمش که بندم
باشد که انقلابی باز شکند این سکوت را

نعم دنیا در دست زبانبازان است
باکی ندارد این دل آنها در این خیالند

در تلاطم امواج سهمگین روزگار
پیکان روزق عقل را راست نگه دار
و گاهی به آسمان نگاه کن

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

شهد خواب


شهد خواب

چشمانم همه بسته ولی هشیارم
افکارم همه خسته همی بی خوابم

سر به بالین سماء بگذارم
بدنم در خواب است، روحم بیدار

تک تک ثانیه ها را شمرم
آه! زمان چه به کندی گذرد، به!

وقت بیداری من در سحر است
دم پیشانی تابناک آن قمر است

روزها در پی دوستان و شبها در خلوت یار
فرصتی دیگر نیست روزها در گذر است

شب و آن ظلمت خوفناکش
به ز این روز و روشنایی دلگیرش

فکری بلند، زبانی پرخواهش، چشمانی اشک آلود
قصه ای طولانی، دلی خسته و روحی شرمنده

من در این بادیه همچنان بی تابم
تو به من زجر بیابان بچشان

شهد خواب زکام دل من بگرفتی
قلب تنهای مرا دو چندان ساختی

عقل و هوشم را تو به هم قاطی کن
یا که زین ره سوخته مرا راهی کن

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

مرگ سیاه Black Death



از چه گویم که دلم ...

مرا از برای ظاهرم دوست می داشت
با تمام وجود دوستش داشتم ولی درک نشد و ترکم کرد

دل مرا شکست با آنکه هرچه در توان داشتم برایش می کردم
ولی افسوس که امان نداد و رفت و بی اعتنا از من گذر کرد

فقط تو دانی که بر شرفم قسم خورم که هیچگاه قصد آزارش نکنم
ولی دگر طاقت سکوت دل ندارم چرا که خورشید دلم غروب کرده ست

اکنون دگر چیزی از تو نخواهم ای خدا
جز آنکه مرا به همانجا که آمده ام بازگردانی

من برای دنیای تو ساخته نشدم ای خدا
پس مرا به دنیای خودم بازگردان و رهایم کن

در حال و هوای هجران و فغان دل زندگی چه سود
جنبه کتمان حقایق تورا ندارم دگر، تاب سکوت در مقابل تهمت ندارم دگر

جسم و عقل و روح عاریه را باز ستان
اما مرا به خود بازگردان دگر از تو چیزی نخواهم

ای کاش که دیگر هیچگاه ظاهر و سیما بر نفسها مستولی نگردد

مگذار تا فرومایگان روح و باطن انسانها را بازیچه هوا هوس خویش کنند

عشق سفید بر من جفا کرد و مرا تنها گذاشت
شرمنده درگاه توام انتخابی دگر نیست جز مرگ سیاه!!!