نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی خاطر مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی خاطر مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

قلب عروف


وز من مپرس حال و روزم را
رو سراغ حالم ز خیال گیر
زخیالی که دلِ زَمَن ربوده
زمانی که به کندی گذرد
کندی که چشم حقیقت سوزاند
چشمی که در راه گذارم
راهی که به ناکجا سپارم
ناکجای حقیقت را حیران، دنبالم
حقیقت بازی مرگ وکنون خسته
زبازی دغل-نامنتهای مردان تنور
در تنور پلک خشکانم اشک ترس
ترس هتک روح بچربد بر عرش غرور
غرورم بشکن تاکه دهان باز کنم ... شرح این ماوقعه دوچندان آغاز کنم
چون من مغرور حاسد بسیارند همی
خیال گزیند آنکه باشد ذی فهم و شعور
بلبلان بر سر بی خردم قار کنند ... قمریان بر خرد بی سرم واق زنند
نیابی چون من بخرد ز جان خسته
حال مانی در رکاب آن عقل برگشته

ای خدایا
مرده عشق به ز زنده طوطی باشد ... کنده خشک به ز کله قوطی باشد
گر به روزی گیرند اعتراف ز خورشید ... عشق خیال ز خاطر خواهد خروشید

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

بهنامه


آن دم که تکیه زدی بر در ویرجینیا
نظری افکن بر روز خورشید و رئیس اینا

حاشا و کلا که مروی براه خلاف ای بهنام
میفتی در کوچه خلوت غربت به دام سیه فام

همه امید و آرزو دیدار قریب بهرک است
گرچه عمر این گلستان بسیار کوتاه و اندک است

شاد و خندان سیمای تو در خاطر باقی
هرکجا روی یاد تو در دفتر احساس ساقی

خورشید را دگر سخنی با تو نیست ای بهنام
جز آرزوی سلامت بهرک در کارنام

تقدیم به دوست خوبم بهنام

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۷

آرزویی بر بال ابرها


آرزویی بر بال ابرها

چشمان معصومت قلب خورشید را کند بیدار
لبخند سنگینت عقل سلیم را کند هوشیار

چهر خندانت در هر لحظه به خواب بینم
در وادی عشق بازان هردم به سراب بینم

آن لحظه که رخ یارم به ناگه آید در یاد
از خاطر شیرینش یکدم زلفم رود بر باد

هردم که پی عشق روم، آری که ... باشد
هر ره که به سویت جویم، آن خود ... باشد

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

لب دوخته


در اعماق افکارش غريق
آرام نگاهش راه ميرود

چشمه حقايق در نهادش خفته
ابهام خاطر را در آغوش ميگيرد

عقلش بازيچه شهوات نفساني
شرم عقبي روحش را مي آزارد

متکبرانه خنجر پاسخ بر سينه سوال گذارد
دوستي آغازين در نطفه باقي

مهر ناسزا نقش بسته بر پيشاني اش
فام در گريبان کتمان فرو مي برد

شاهد غضبان در آينه بدو گفت
کين کيست در شرفاي باطن عبث

روزق عشقش بر ساحل عزلت نشست
ماهها سرگردان در تلاطم امواج سهل انگاريها

شاه سفيد در بيابان حملات اسير
پشت قلعه ريا پنهان است شه سياه

نواي آزادي ساده انديشان طنين افکن
بي تفاوت از کنار درياي بخت عبور ميکند

سر وجودش مملو از حقايق مخفي
گوش جانش پرشده از خواهشهاي مبين

سر نيازش بر آستان خاک پاک فرود آمده
صداي چنگ دلش در سينه محبوس

آهسته نگاهش به آسمان مي رود
اي واي بر ما لبانش دوخته است

دوشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۴

Voice of the Heart (آوای دل)


Voice of the Heart

به هنگام فراقت زبان کام ببستم، زبان دل را چه کنم
کین به فرمان عقل است و کان به ساز خود رقاص

شکرا در خواب و خیالم همه نقشی است از نگارم
ورنه تا شب اشک ریزان به دنبال جرعه ای شرابم

یک بوسه از لبانت، سرمست باد و هوشیار
نشاید آزرده خاطر، خجالت در میان است

حقا بسان خورشید، زدودن سیاهی
هر دم کنم کاری، رضایت نگارم

چشم دل را نوری است، سوسو زند هی هی
به امید آن سواری کز دور دستها آید


شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۴

Energy (انرژی)


انرژی (Energy)

هنگامی که انسان غمی دارد یا از چیزی یا کسی خوشحال هست، به گونه ای در حال تخلیه انرژی این احساس است. در اینجا انرژی می تواند مثبت (خوب) باشد به هنگام شادی ویا منفی (بد) به هنگام غم. تخلیه این انرژی می تواند به شکلهای مختلفی باشد که در زیر چند نمونه معروف را یادآوری می کنم:

1- بازگو کردن حقایق دل برای نزدیکان (پدر و مادر، خواهروبرادر) ویا دوستان صمیمی

2- گریه کردن، خنده کردن ویا هرنوع فعالیتی که مربوط به انرژی احساس باشد مثل جیغ کشیدن یا ...

3- نوشتن خاطرات تلخ ویا شیرین در دفتر خاطرات

4- ...

تخلیه انرژی (اگر انرژی منفی بود تزریق انرژی می شود) برای نزدیک شدن روح انسان به نقطه تعادل است. لزوما انسانها با نرخ مساوی متعادل نمی شوند و همواره در حال نوسان حول این نقطه اند. توجه کنید که روش اول جزء بهترینها قلمداد می شود ولی تحقق شرایط آن هم که جای بحث دارد سخت تر است. (اینجاست که می گویند دوست خوب کسی است که در غم و شادی شریک انسان است!)

زیست شناسان ریشه نوسانات روحی را ناشی از تسلسل زنجیره ای از فعل و انفعالات بیولوژیکی-شیمیایی (هورمونی) می دانند ولی روانشناسان دقیقا عکس این مطلب را باور دارند و فرآیندهای هورمونی را ناشی از تغییرات روحی می دانند. اهمیت این تغییرات تا حدی است که پزشکان آن را به طول عمر افراد وابسته می دانند و حتی ممکن است باعث مرگ شود.

شاید این سوال مطرح شود که چرا باید انرژی مثبت تخلیه شود؟

انرژی مثبت خوب است ولی تا حد معقول اش. همانند هر چیز دیگری که در این دنیا حدی دارد. انباشتگی ویا بدتر از آن بالا رفتن ناگهانی انرژی مثبت بسیار خطرناک است.

شاید در مورد قرصهای شادی آور یا ecstasy شنیده باشید. مصرف این قرصها باعث می شود که تاثیر برخی از هورمونهایی که سبب ایجاد غم و ناراحتی می شوند تقلیل یابد و در عوض ترشح هورمونهای هیجان آور و شادی بخش فعال تر شود ویا مستقیما بر روی سیستم عصبی عمل کنند و هنگامی که این عوارض با منگی و سرگیجه (شنگولی!) همراه شوند عواقب تلخ و ناخوشایندی به همراه دارند.

نمودار زمانی انرژی به صورت نوسانی حول محور زمان خودش است. می توان انسانها را بر اساس معدل این انرژی در حوزه زمانی (از نظر ریاضیاتی سطح زیر نمودار آن) از شاد شاد تا مغبون غم زده طبقه بندی کرد.

ولی متاسفانه کم نیستند انسانهایی که وانمود به شادی ویا ناراحتی می کنند.

مثلا متجمل نمایان که غالبا افراد هوشمندی نیستند و زود شناخته می شوند (متاسفانه جمعیت کثیری از جوانان جزء این دسته اند). مارمولکها! که در این مورد توضیحی نمی دهم! اقلیتی هم هستند که این کار را برای خاطر دیگران انجام می دهند که اغلب افراد باهوشی هستند! (روانشناسی افراد باهوش و نخبه همواره مورد توجه خاص روانشناسان بوده است ولی چندان در این امر موفق نبوده اند!)

در کل، انسانهایی که معدل انرژی آنها بالای صفر است، انسانهای موفق تری بوده اند. حتی انسانهایی که وانمود می کنند شادند هم از این امر مستثنی نیستند. (به دلیل القای متقابل احساس خود به دیگران که دوباره به خودشان بر می گردد!)

روانشناسان توصیه می کنند که در زندگی روزمره سعی کنید شرایط را طوری به دست خود تغییر دهید که خود و دیگران را شاد کنید!


چهارشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۵

برایم مهم نیست


برایم مهم نیست

برایم مهم نیست که در کجای دنیا باشم
برایم مهم نیست که از چه رنگی باشم

برایم مهم نیست که توانگر باشم یا ناتوان
برایم مهم نیست که علامه باشم یا نادان

برایم مهم نیست که زشت باشم یا زیبا
برایم مهم نیست که علیل باشم یا توانا

برایم مهم نیست زبان عام
برایم مهم نیست گوش خاص

برایم مهم نیست که به چه زبان صحبت کنم
برایم مهم نیست که به چه زبان گوش دهم

برایم مهم نیست که در حال مرگ باشم
برایم مهم نیست که حالا بمیرم یا فردا

برایم مهم نیست لذات تعریفی دیگران
برایم مهم نیست آسودگی خاطر از نظر آنان

برایم مهم نیست که همواره در رنج و عذابم
برایم مهم نیست که با هیچ حال کنم

تنها برای آنچه مهم باشد اشک می ریزم
تنها برای آنچه مهم است رنج می کشم

تو دانی که چه چیز برایم ارزش دارد
تو دانی که من به ارزش آن زنده ام