‏نمایش پست‌ها با برچسب احساس. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب احساس. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

بهنامه


آن دم که تکیه زدی بر در ویرجینیا
نظری افکن بر روز خورشید و رئیس اینا

حاشا و کلا که مروی براه خلاف ای بهنام
میفتی در کوچه خلوت غربت به دام سیه فام

همه امید و آرزو دیدار قریب بهرک است
گرچه عمر این گلستان بسیار کوتاه و اندک است

شاد و خندان سیمای تو در خاطر باقی
هرکجا روی یاد تو در دفتر احساس ساقی

خورشید را دگر سخنی با تو نیست ای بهنام
جز آرزوی سلامت بهرک در کارنام

تقدیم به دوست خوبم بهنام

پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷

یکشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۵

روزهای بی دلی


روزهای بی دلی

روزهای هجران و بی دلی آغاز شد
دوباره به پنجره خیره میشوم و مدتها در سکوت فریاد میزنم

دوباره به آسمان می نگرم و اخم می کنم
لحظه ای بعد چشمانم را می بندم او را به یاد می آورم و لبخند می زنم

او را در کنارم احساس می کنم
زیرچشمی نگاه سریعی به من می اندازد

به سرعت از همه چیز صحبت میکند
بدون نگاه حرکاتم را زیر نظر دارد
گویی حجابی در نگاه دارد

اگر حرفش قطع شود احساس میکنم که دلتنگ است
سرم را برمیگردانم و لبخندی به او میزنم و آهی در دل میکشم

نگرانی همواره در چهره اش موج میزندچنانکه این احساس او را از خود بی خود میکند

زندگی تحمیلی را دوست ندارد
دلش می خواهد که آزاد باشد

خواهم که صدای او را بشنوم
او زبان است و من گوش

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

منحوس بازمانده


منحوس بازمانده

در ملحفه پیچیده، بر روی تخت افتاده
دو گوش سنگین، مجرای تنفس بسته

صدای نفسها به گوش، آه! نمی رسد، در دل می پیچد
مغزش فرمان نمی دهد قلبی که برایش می تپد

پیشانی از تب سوزان دردی در سراسر وجود
آهسته سر بر می آورد، من کجا ام؟

دوباره افسرده می شود، به زیر لاک می رود
اشکها راه گم کرده اند، چشمانش بی سو شده است

تو همانی که در آن زمان از احساس بی اعتنا عبور کردی
حال زمان عمری به تو داده است که بر خود بچشی

اطراف را نشناختی، بی تفکر به هر سویی شتافتی
بهانه ات چه بود؟ تجربه! براستی که گوشهایت سنگین شده

درد تو را به فکر واداشته
خدایت داند که با تو چه کند

لرز وجودت را فرا می گیرد
صدایت در حنجره خفه می شود

فریاد التماس برای کمک به گوش هیچکس نرسد
انرژی ات به پایان رسیده به سختی نفس می کشی

مجبورت کرده اند که حرفی نزنی
سخنت نیش و کنایه به حقایق

حالش نپرسی، فراموشش کردی
آری آدمیان فریب غمزه نخورند دگر

تنها جوابت چیست؟ من این نیم!؟
چشمانت کور باد، ملحفه سیاه بر آن کشند

غریقی که شنا بلد بوده است ولی!؟
تا بانگ جرس منحوس خواهی ماند

غذا خوردن به تو آموختیم ولی غذا و آب را زتو گرفتیم
لذت عاشقی کردن به هنگام هجران یار را بیاموز

تب داغت قطع شده ولی در دل افسرده ای
ساز عشقبازی را پنهان کن اگر با مایی

سر به دامان درگاه ما نهادی
همچنان بر آسمان نگاهی بینداز

یکشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۴

چند تعریف اولیه


خوب: صفت هر آنچه که سبب ایجاد احساس مثبت در ذهن شود.

بد: صفت هر آنچه که سبب ایجاد احساس منفی در ذهن شود.

- بدی در ذات الهی وجود ندارد و صفت بد ناشی از فقدان ارزشهای الهی در وجود محدود بشر است.

عقل: معیار و میزانی برای سنجش و تمیز دادن خوب و بد.

- مرز خوب و بد در انسانها "خودساخته، متفاوت و اکثرا نامشخص (!)" است. در حقیقت این مرز توسط متوسط باور فرد از اعمال خویش مشخص میشود ولی در واقع همه اعمال منشا الهی دارند و بدی در ذات الهی راهی ندارد.

تجربه: نتیجه و علم بدست آمده از اعمال، محفوظ در حافظه انسان.

درک: استنباط و فهم پدیده ها با مدد قوه تعقل و مجموعه ای از تجارب.

حس: اغلب منظور یکی از حواس ذاتی انسانهاست که از آن برای ارتباط با دنیای خارج و درک تعاملات موجود در آن استفاده می کنند.

احساس: ماهیتی غریب که تحلیل آن پیچیده است و درک شهودی آن با کمک عقل و تجربه در افراد مختلف است. معمولا با تعریف یک سری احساسات به عنوان احساسات بنیادی و اصولی برخی دیگر را به صورت ترکیبی از آنها بیان می کنند ولی درین روش ضعف زیادی وجود دارد و به طور قطعی به هیچ عنوان نمی توان حرف زد. (نه لازم نه کافی)

زندگی: زنده ماندن به معنای درک وجود مادی در دنیا!

هدف: عقل با کمک تجربه در طی زمان به برخی احساسات بهای مثبت بیشتری می دهد و در هر برهه زمانی می توان بر این اساس هدف اصلی را دستیابی به احساسات مثبت تر دانست.

ارضا: عقل ارضای مطلق را نفی می کند ولی در حد نسبی می توان رسیدن یا داشتن احساس مثبت را نوعی ارضا نسبی دانست.

- زندگی چندان دلچسب نیست تا هنگامی که به دنبال هدف نیاید. هدف مطلوب غیرمحال و دست نیافتنی است یعنی در عین حال که می توان برای رسیدن به آن تلاش کرد ولی نتوان بدان رسید. ارضای نفسی وجود ندارد هرچه هست ارضای متقابل است. اگر همگان اینگونه فکر کنند ارضا متقابل هم توهم است و ارضایی وجود ندارد جز ...

You’re moon at the high, I came wrong to your sky [thinking]

Yeah! You wanna hate me [sighing]

I know why you wanna hate me [talking seriously]

I wanna you do hate me [shouting]

Cuz you never wanna mate me [screaming]

جمعه، مهر ۰۸، ۱۳۸۴

سخن گزاف


سخن گزاف

فزونی عقل و شعور به بزرگی کله نیست
فراخی دل به گندگی شکم نیست
بزرگی جثه نشانه بلوغ فکری و اخلاقی و جنسی و ... نیست
سیما و ظاهر انسانها لروما نشانه شخصیتی نیست که خود شخص آن را در خود احساس می کند
بلکه شخصیتی است که خود شخص سعی در القای آن به دیگران دارد!
وجود و عقل و احساس و شخصیت واقعی و ... در باطن انسانها نهفته است
پس به ظواهر نگاه نکنیم

دوشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۳

Feelings (احساسات)


Feelings
(احساسات)

روانشناسان بر آنند که احساسات بشری نشات گرفته از 4 حس بنیادی اند که 3 تای آنها بد و تنها یکی خوب است.

1-ترس 2-دلهره یا نگرانی 3-غم 4-شادی
fear stress grief happiness

برای مثال وقتی انسان عاشق می شود ممکن است هم شاد باشد و هم نگران. بیان این مطلب تا اندازه ای کلیشه ای به نظر می رسد. از این جهت که ما به دنبال آن هستیم که هر حسی را در هر لحظه و مکانی به صورت تابعی از 4 حس بنیادی مستقل تعریف کنیم.

آنچه به ذهن خطور می کند این است که مصداقهای طبیعی کاملا با تعاریف سازگار نیستند. البته چنین نتیجه گیری هم کاملا عجولانه به نظر می رسد. زیرا احساس ذاتا قابل تعریف نیست! احساس همان چیزی است انسان حس می کند و بس. لهذا نمادها، نشانها، کلمات و آلات ساده سازی دیگر همچون زبان (Language) هیچکدام توان بیان آن را ندارند لااقل به طور کامل.

برای مثال حس "امید" نه تنها در افراد مختلف متفاوت است بلکه در هر جنبه ای از روحیات افراد عوض می شود. ولی به طور اجماع حسی خوب محسوب شده در گروه 4 قرار می گیرد.

شالوده پیشرفت بشریت به صورت گروهی بر اساس احساس و القای متقابل آن بوده است. اختراعاتی چون زبان خواندن و نوشتن درعصر قدیم و emoticonها و اختصارات و اصطلاحات اینترنتی (مانند brb و ...) در عصر جدید همگی در راستای شفاف سازی این مهم بوده است. حتی تمام شاخه های علوم نیز در این راه (القای احساسات) از دیرباز به بشر خدمت کرده اند. توجه کنید که در اینجا از لفظ "القاء" استفاده شده است و نه "انتقال" که دلیل آن هم آشکار است. چون هیچ وسیله ای برای القای کامل (انتقال) اختراع نشده است.

نوزاد در حال گریه، CIA، آبی و... اینها همگی علایمند! چه القاءاتی در شما ایجاد می کنند؟ ممکن است به موضوعاتی چون "گرسنگی" و "Central Intelligence Agency" و آسمان بیاندیشید و یا "تشنگی" و "سیاه یا فضولی(!)" و آرامش. در هر حال هر شخصی با دیدن هر نمادی مجموعه ای از احساسات به مغزش خطور می کند. حتی احساسات خوانندگان این وبلاگ هم کاملا با هم یکی نیست. (مثلا ممکن است برای نویسنده افسوس بخورید که برقم چه بلاها بر سر آدم نمی یاره!!!!)

خالی از شوخی، ملتها، دولتها، مردم همگی میلیاردها دلار در این رابطه خرج می کنند. شرکتهای برزگی که برای القای مشتریان خود دست به هر گونه تبلیغاتی از قبیل سیاسی، مذهبی، جنسی و... برای عوام فریبی می پردازند.

در پایان چند سوال باقی می ماند:

یک اینکه آیا احساس تجزیه پذیر است؟ و اگر بله تا چه حد و کلا چرا؟

نقش احساسات در تکامل تقابلات انسانها چگونه بوده است؟

اینکه القا بهتر است یا انتقال؟ چرا؟

چه برآوردی از آینده دارید؟

سوال که زیاد هست ...