نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی جان مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی جان مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۹

دل مرده یار

خیالم تو ای اسوه نجابت
چه کنم کنی مرا اجابت

بخشنده ترینی تو به خطاهای کلامم
دریای معرفت وجودت ززخم زبانم

شرمنده حسن رویت هستم
گر افسار تحجر بر خویش بستم

سالی تو مرا ز خویشتنم ران
تا گر که شوم به ز تن جان

دل مرده شوم من ز فراقت
تا که باز زنده شوم ز نگاهت

ندانم، ارزشی باشد در عالم
کان را من نیابم در خیالم

جمعه، شهریور ۰۶، ۱۳۸۸

قلب عروف


وز من مپرس حال و روزم را
رو سراغ حالم ز خیال گیر
زخیالی که دلِ زَمَن ربوده
زمانی که به کندی گذرد
کندی که چشم حقیقت سوزاند
چشمی که در راه گذارم
راهی که به ناکجا سپارم
ناکجای حقیقت را حیران، دنبالم
حقیقت بازی مرگ وکنون خسته
زبازی دغل-نامنتهای مردان تنور
در تنور پلک خشکانم اشک ترس
ترس هتک روح بچربد بر عرش غرور
غرورم بشکن تاکه دهان باز کنم ... شرح این ماوقعه دوچندان آغاز کنم
چون من مغرور حاسد بسیارند همی
خیال گزیند آنکه باشد ذی فهم و شعور
بلبلان بر سر بی خردم قار کنند ... قمریان بر خرد بی سرم واق زنند
نیابی چون من بخرد ز جان خسته
حال مانی در رکاب آن عقل برگشته

ای خدایا
مرده عشق به ز زنده طوطی باشد ... کنده خشک به ز کله قوطی باشد
گر به روزی گیرند اعتراف ز خورشید ... عشق خیال ز خاطر خواهد خروشید

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۹۲

بشکن



بشکن و آتش بزن این خام رفتار را
بشکن و خرد کن این غرور پندار را

شعله افروز در کاه وجود و سازش کوهسار
کاسه صبر این خانه کن لبریز دیوانه وار

هان بدان کز ما رسد هردم آن یک نوا
هان که ازموده ایم ز تاریخ بی وفا

روی نگردانیم بر خیال خشم خویش
بل نهانیمش بروی تخم چشم خویش

صبحگاهان که چشمم اوفتد بر خیال جان خویش
یادم آید مهر، دوستی، آمال، امید و سامان خویش

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

نگاه افسون


خوش به حال آنکه از مادیون دوری گزید
بی فریب دنیا وز معنویون حوری گزید

صبحگاهان خورشید خیال بدنبال نگاهی دیگر است
شامگاهان زخود پرسد کایا ره رفته خود افسونگر است

زر و زور و هوس چشم ابهام آدمی بسته
کو نوازد ساز عشق بینی کز جان خود خسته

مرغکی غمگین و دل خسته آزاد گشت وز آن قفس
دلبری هجران سفرکرده بر ما رساند چندان نفس

ساقیا می خونین نوش کن در بزم حال عاشقی
صحبتی با خورشید نه گرتو در این سال حاذقی

Open your mind for a different view

پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۲

امید خیال



از ازلم اوفتاده به دنبالم امید
هرکجا سرسپارم بازآیدم امید

وین جام تهی مرا بیند پر است آدم
دانی کان رسد به چشمت امیدست شادم

به شوق دیدار خیالم جرعه ریزم در جام
نشاید کین بدو گفتن که خالی ست ز هر نام

چه دانم ز احوال دل آدمیان که عارض شوم
رها سازم ز قوس دنیا دلا خواهم که غافل روم

در قعر نومیدی جامها به هم زنیم باخیال
شعله امید روشن کند ظلمت راه دانیال

دل خورشید تنگ زغروب فاصله ها ست
مهر بی منت مادرپدر بی بها ست

ز امید خیال طلوعی دگر آید بر خورشید
کز آتش عشقش این سرمای دلستان بل جوشید


پ.ن. 
راه ما ، جام ما ، ساز ما و جان ما
به کوک شود در بزم عشق دوستان ما
 

شنبه، آبان ۱۶، ۱۳۸۸

این چه خیالی ست


این چه خیالی ست در آن بوسه یارم جفاست
این چه وصالی ست دران فرصت اندک فناست

این چه زوالی ست که جان دادن دران نابجاست
این چه شمالی ست که رفتن آن پر ماجراست

این چه نهالی ست که هنگام زم هم نونواست؟
این چه سوالی ست کان آتش عشقی باوفاست

این چه ملالی ست کز دوری، دل عاشق فداست
وین خیالیست کهمه زلفش، ساده و بی مدعاست


با الهام از شعر
این چه جهانی ست که نوشیدن می نارواست
این چه بهشتی ست در آن خوردن گندم خطاست
خوشمداوی

یکشنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۸

زهر حقیقت


برق ظواهر چشم حقیقت اش بسته
گوش جان برای سخن جامه پرستان تیز کند
گویی که کلام حقیقت نیش زهرداری بر پیکره وجودش است

تو خود کیستی؟ از سواران غربی یا شرقی، بسوی شمال روی یا جنوب
من من من ... از این میان آمده ام ... ایران ...

تو همانی که به ریالی حرف بر آن سوی وتر میرانی!؟
نه هرگز! قسم به خدا که زهر حقیقت به از عسل دوروییت

با بدان ما رقصی و ساز دل آنان زندی
بی می و مطرب ما به جوارمان مستی؟

همی ترا گفتم که در این وسطم
می نشود حالی باز پرسی وس.طم!؟

آنکه دهد رزق و روزی مرا، آن کندم بنده خویش
کاش که عقلی دهدت آنکه مرا کرد برده خویش

سه‌شنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۵

Silence سکوت


سکوت

از من بگذر
نه، نه، نه ... هرگز، هرگز
همه توهم و خیالی بیش نبود
از من بگذر

ای کاش هرگز به دنیا نیامده بودم
درد می خواهم، درد جانگیر
چرا که فراموش نکردم حتی یک لحظه را
عشق بی جواب چون برگی در مسیر باد

یادم ندادی
ارتباط با دنیای برون چگونه
خوبیها لوث شدند و بدیها چشم پوشیدنی
چه دنیایی؟

اشکها بی ارزش گشته
التماسها تکراری و
فضولی کردن راهی برای سنجش نیات
ظالمانه دلم را به آتش کشیدند

خدایا ز جان من چه خواهی
مرا درین بادیه به حال خود وا نهادی
در اینجا کسی به من نیازی ندارد
من مریضم، مریض ...

خسته از ریا و دورویی
نگاههای زیرچشمی و چپ چپ
گویی که شیطانیم در جلد انس
این بود سطح تفکر عاقلانت

.
.
.

در نهایت سکوت را برمی گزینم


یکشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۴

آرزوی مرگ


آرزوی مرگ
گرچه سخت است دل کندن زین دیار ........ گرچه جایز نیست کردن خود را فنا
گرچه دلهاست بی غرض بر من وفا ..... گرچه جانهاست هر نفس بر پایم فدا
جای من نیست در این دنیا ای خدا ............... جان من بستان و آزاد ساز مرا