پنجشنبه، دی ۱۹، ۱۳۹۲

امید خیال



از ازلم اوفتاده به دنبالم امید
هرکجا سرسپارم بازآیدم امید

وین جام تهی مرا بیند پر است آدم
دانی کان رسد به چشمت امیدست شادم

به شوق دیدار خیالم جرعه ریزم در جام
نشاید کین بدو گفتن که خالی ست ز هر نام

چه دانم ز احوال دل آدمیان که عارض شوم
رها سازم ز قوس دنیا دلا خواهم که غافل روم

در قعر نومیدی جامها به هم زنیم باخیال
شعله امید روشن کند ظلمت راه دانیال

دل خورشید تنگ زغروب فاصله ها ست
مهر بی منت مادرپدر بی بها ست

ز امید خیال طلوعی دگر آید بر خورشید
کز آتش عشقش این سرمای دلستان بل جوشید


پ.ن. 
راه ما ، جام ما ، ساز ما و جان ما
به کوک شود در بزم عشق دوستان ما
 

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۹۲

بشکن



بشکن و آتش بزن این خام رفتار را
بشکن و خرد کن این غرور پندار را

شعله افروز در کاه وجود و سازش کوهسار
کاسه صبر این خانه کن لبریز دیوانه وار

هان بدان کز ما رسد هردم آن یک نوا
هان که ازموده ایم ز تاریخ بی وفا

روی نگردانیم بر خیال خشم خویش
بل نهانیمش بروی تخم چشم خویش

صبحگاهان که چشمم اوفتد بر خیال جان خویش
یادم آید مهر، دوستی، آمال، امید و سامان خویش

چهارشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۹۱

وارونگی امواج


فرزندانش را یک به یک برباد داد حتی با چریکه تارا
آواز گنجشک هایش ماند برای تخم شترمرغی
گوشمان پر است از صدای طبل صلح قدرت ها
در درون خویش آزادند و بر برون هریک فرمانروایی
سالها گذرکرده، برده ها دکتر و تبعیض چادری شده
گوییم نتوان حرفی را باور کرد و گول سازش خوریم
گوش به سخن سالمندان ندادیم که دنیا بی وفاست
خیانت­های تاریخ چه فرارند از مغزهای این آب و خاک
فراموش خانه عقل­ها محل تخم گذاری سلطه جویان
این نیز بگذرد و حقیری تحریف تاریخش کند گل و بلبل
فرزندانمان بازبخندند بر سرنوشت و امید خیالی ببافند

دوشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۹۱

تکرار تاریخ



زنجیره دلایل فکر را بدانجا سوق دهد که بر سرنوشت مکرر عقاید ریشه-تکراری خنده برآری!
تمام حکومتها به خیال خود باقی و ابدی بودند، ولی رفتند! و اینک این ما هستیم در میان تناوبی دگر؟
شاید این رنگها ظواهر باشد و آنچه که تغییر نمیکند ریشه هاست! کسی نتوانسته که ریشه های تمدن را برچیند.
ریشه هایی که بالذات باشند به نظر ازلی بوده و ابدی میمانند و این فیدبک مثبت حریصان پرطمع است که گه گاه خاموش میشود.
غول های سیاست و اقتصاد غول تر میشوند و میشوند و میشوند تا آنجا که دچار مرض سرطان شوند و از پای درآیند.
این سرنوشت حریصانیست که فراموش کرده اند شالوده آفرینش پدیده ها بر فیدبک منفی است نه مثبت!

جمعه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۹۱

دور یا پایداری ابدیت

ازلی نبودن موجودیتی که بر پایه اصول واحد بنا نهاده شده است، الزاما صحیح نیست. از آنجا که علت ابتدایی و معلول نهایی در این زنجیره ثابت شده نیستند. عقل ناقص بنده جوابگوی صحت مطلق بودن غیرازلیت وجودم نمی باشد. زیرا این عقل تنها برای تمایز احساس های همبسته (به معنای عام شامل دیدن فوتون ها، شنیدن امواج، لمس مواد، چشیدن و بوییدن) بوده و هست. 

Correlated feelings always come through my eyes and body, and I only try to estimate my near future fast. There's a challenging GAME that I don't like to feel I'm loser!

پس اجازه دهید که اولین اصل مطلقه را وجود عقل ناقص بگیریم. با این اصل می توان شهودا به اثبات غیرازلیت به اصول موضوعه و برعکس اعتقاد پیدا کرد.

با این اعتقاد چنین به نظر می رسد که نقطه متقابل در ابدیت خالی از پایداری یا دور باشد بلکه پراکندگی و دایورسیتی بصورت نمایی زیاد میشود و موجودیت های پیچیده به ذرات بدیهی تر تجزیه میشوند و تعاریف خاص تری مصداق می یابد و نظریه تجزیه پذیری ارسطو ملموس تر میگردد. از طرفی گفته میشود که عقل ناقص آزموده تر میشود ولی حقیقت محض تغییری نکرده و تنها بر دانش انباشته افزوده شده است.

ادامه دادن سخت است ...
پدیده ای دیده نشده که انرژی نامحدود باشد لذا شاید تنها بتوان گفت که انرژی ارسالی از ماوراء تنها برای بر هم زدن گذرای نظم و پایداری پیشین بوده است تا آدمیان بدانند که پیچیدگی بسی بسیار بسیار بیش از این است و تنها تغییرات آن به چشم (حسگر به معنای عام) آید نه پایداری و ثبات آن. آگر دوری هم باشد انرژی نامحدود خواهد بود و میبایست ماورایی باشد.

Without randomness enjoyable LIFE is not defined for me!

احساسات همبسته همواره به چشمان و بدنم می آیند و تنها تلاش میکنم که آینده نزدیکم را سریع پیش بینی کنم. بازی چالش برانگیزی وجود دارد که دوست ندارم بازنده آن باشم.
بدون تصادفی بودن زندگی لذت بخش برایم تعریف نشده است.


سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۰

سیاه چاله سرگردان


چنان عظمت نامش آرزو بر دل دورنشینان نشاند
که گویی آدمیان دگر از این قافله عشق بسیار عقبند

چه بسا فاصله ها بسیار دورتر از اینهاست
که رفتن به آن خود زیارتی ست متبرکانه

حتی نزدیکانت توانند فخرفروشی کنی بر نیامدگان
به بالای این لوبیای سحرآمیز و دیدن تخم طلا

وااسفا کین سیاه چاله است بر دستان بازیگران زیبارو
که رسیدن به آن رویایی است که گر در دام افتی، افتی

بازیگرانی که لباس فاخر آزادی و عدالت بر تن دارند
چنان مجذوبت کنند که ندانی از برای چه آمده ای

ناخودآگاه از برای آنچه بازی گردانان خواهند روی
تمام افکار، عقاید و آرمانهایت منعطف شود به میدانش

صبحی دگر از خواب خیزی و بینی عقب افتاده ای
مسیر تاریک خوشبختی ات دست نیافتی تر شده

غول ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاری
راه را روشن تر بینی و احساس رضایت نسبی داری

حال میدان سیاه چاله ترا فراگرفته است
به قدری که راه بازگشتی برایت نمانده

سرگردان و تاریک به سوی آینده ای اجباری پیش روی
باشد که بعدها دم مرگ خویش قدری به خود آیی و دگر

شنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۰

خداوندا

خدایا رهاندی مرا چون بار اولی ها
خدایا پناه برم به تو از بدی ها

خدایا همواره بودی بر بالای سر گم گشته ام
خدایا التماس خیر دارم برای همسر و خانواده ام

خدایا بعد از این هم مرا ارشاد کن
خدایا لبه بد و خوب بر من نمایان کن

خدایا سنگ بر مسیر کنجکاوی های آلوده بنه
خدایا صبر در ره گرفتاری های ناآموخته بده

خدایا آگاه ساز مرا ز نیت پلید بدخواهان
خدایا فرمان ده برهم زنم عادت روزمرگان

خدایا به حکمت آزموده سازم در این دنیا
تا سرانجام شوم در امتحانت من علیا


دوشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۹۰

سپاس از آمدنت


به نام بخشنده مهربان

نقش خیال بر چشمان خورشیدانه
آتش امیدی است بسی جاودانه

امواج زندگی آرام گیرد در بیکران دلهایشان
هنگام هم پایی ابر و باد تا نیل به آرمانشان


شنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۰

Toward Craziness


My God! I feel that I'm gonna crazy these days.
I couldn't sleep very well, and the load of works become huge and huge more than ever!
To hit the summit of full load I have to tolerate more than ever!
Sorry for my impoliteness with other people even my lovely ones.
Please help me to pass the difficulties ...
I hope I hope ...
Thanks God.

دوشنبه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۹

نفسم گرفت ازاین شهر

نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
زبرون کسی نیاید جویباری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

محمدرضا شفیعی کدکنی

جمعه، آبان ۲۱، ۱۳۸۹

نظر کوته من


دنیای ایرانی مملو از تنگ نظری و کوته بینی!
از بدو تولد ایرانی چشم دیدن ایرانی ندارد!
نابغه عالم که باشی اگر ایرانی هستی در ایران چیزی نیستی! نتیجتا کار گروهی = صفر!
نهایتا اصلا نابغه و نخبه ای وجود ندارد و همه معیوبیم و عیبجویی میکنیم و آنقدر عیب هم را به رخ هم میکشیم تا ارزش یکدیگر را پایمال کنیم و خودمان باورمان شود که هیچ هستیم!
این سرنوشتی است که باعث گسستگی ایرانیان و تزلزل انسجام ملی شده است،

و تو ای خواننده ایرانی اگر باهوش تر می بودی خودت زودتر به این نتیجه می رسیدی!!؟

پنجشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۹

اصل بقای عشق و مادیات


اصل بقای ماده و انرژی

مجموع عشق و پول و قدرت ثابت است!
مردها از قدرت و پول بهره بیشتر برده اند و زن ها از عشق.
افسانه توشیشان به نوعی در مورد این توازن بود که در آن پس قدرتمند شدن و پولدار بودن تنها مهر مادری بود که توشیشان را اغنا کرد.
برخی متریالیست ها مجموع قدرت و پول را ضریبی از عشق میدانند ولی براستی میزان عشق در جهان به مراتب بیش از حد مادیات است و نمونه آن از لطفی است که پدر و مادر در حق فرزندان خویش کرده اند و تنها گوشه از عشق ذات الهی است که در وجود مادران و پدران دمیده شده است.

دوشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۹

دیاک مدرنیته


مشکل اصلی آدم های مدرن

عدم اولویت بندی انجام اعمال
عدم زمانبندی برای انجام
همه چی نا آرومه
افزایش لحظه به لحظه استرس
تحمل ناپذیری پایین
عدم تشخیص ارزش واقعی
پیچیده تر کردن واقعیت پیچیده


شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

همدم عزلت


نام تو نگارنده اتیه ست بر حضور ذهنم
عشق تو زاینده زیباییست در ساز وجودم

افکار تنهایی مرا تو شدی هدفنما
مه این خورشید خموش شدی دمیا




چهارشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۹

ارزش انسان


اصالت و نجابت انسانها به فرهنگ و قومیت نیست. انسانها ممکن است در عرصه ها و مکانهای خاصی (شامل فرهنگ) بزرگ شوند ولی تنها عده معدودی به بد و خوب رفتارهایی که می آموزند فکر میکنند.

به نظر رسد که متانت شرط شروع سخن است و الفاظ رکیک به هیچ عنوان جایز نباشد. حد و حدود بحث را از مخاطب بایستی دریافت و هرگز پا فراتر ننهاد. حتی ادبیات صحبت بایستی با ادبیات صحبت مخاطب مشابه باشد نه خودمانی! صحبت از کمالات انسانی زیباست و در دل جاودانه و نه صحبت از سخنان سبک زودگذر.

خورشیدا از دوران اوج کلام فاصله گرفتی، شاید که در خلوت دل یاد خدا را فراموش کرده ای