Tuesday، February 14، 2012

سیاه چاله سرگردان


چنان عظمت نامش آرزو بر دل دورنشینان نشاند
که گویی آدمیان دگر از این قافله عشق بسیار عقبند

چه بسا فاصله ها بسیار دورتر از اینهاست
که رفتن به آن خود زیارتی ست متبرکانه

حتی نزدیکانت توانند فخرفروشی کنی بر نیامدگان
به بالای این لوبیای سحرآمیز و دیدن تخم طلا

وااسفا کین سیاه چاله است بر دستان بازیگران زیبارو
که رسیدن به آن رویایی است که گر در دام افتی، افتی

بازیگرانی که لباس فاخر آزادی و عدالت بر تن دارند
چنان مجذوبت کنند که ندانی از برای چه آمده ای

ناخودآگاه از برای آنچه بازی گردانان خواهند روی
تمام افکار، عقاید و آرمانهایت منعطف شود به میدانش

صبحی دگر از خواب خیزی و بینی عقب افتاده ای
مسیر تاریک خوشبختی ات دست نیافتی تر شده

غول ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاری
راه را روشن تر بینی و احساس رضایت نسبی داری

حال میدان سیاه چاله ترا فراگرفته است
به قدری که راه بازگشتی برایت نمانده

سرگردان و تاریک به سوی آینده ای اجباری پیش روی
باشد که بعدها دم مرگ خویش قدری به خود آیی و دگر

1 comments:

  1. Never argue with an idiot, they'll drag you down to their level and beat you with experience!

    پاسخحذف