نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی آزادی مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی آزادی مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

رویای پوچ


رویای پوچ

دستهایش سرما زده در این گرمای سوزان
مدتی بعد وارد اتاق می شود
همه منتظر یک اتفاق اند
تنها فغان ضربان قلبهاست در این سکوت
این انسانها به چه می اندیشند آینده ی تحمیلی؟!
نوری صاتع میشود
پشت شیشه ای می رود
گویی با کسی صحبت می کند
می خواهم نزدیک تر شوم ولی نمی توانم
زبانش را نمی فهمم
برگه ای به دستش می رسد
رنگش سپید است
با چهره ای دژم و غمگین بر می گردد
اشکها در پشت دیدگانش خشک شده
آه! نگارم غمگین است
نگاهم را نمی بیند
صدایم را نمی شنود
...
آزادی را طلب نمی کنند
آزادی را بدست می آورند
آنان، که باشند، که بر خود می بالند
دوباره به آسمان نگاه میکنم
و دوباره اخم میکنم
وای بر این تقدیر دلسوزان
اگر آینده در اختیار است پس چرا تقدیر این است؟
جواب آمد که "صلاح و خیر بر این بوده است!"1
آهی کشیدم و پروازکنان به جسم بازگشتم
.
.
.
صدای چه چه ی بلبلان گوش را نوازش می داد
چشمانم را باز کردم
اه! باز هم در این دنیا هستم
دوباره باید عهد کنم
آری! راز رویای پوچ نهان خواهد ماند
فرقی هم نمیکند، برایم مهم نیست چون
سخنان مرا هم کسی درک نخواهد کرد

سه‌شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۹۰

سیاه چاله سرگردان


چنان عظمت نامش آرزو بر دل دورنشینان نشاند
که گویی آدمیان دگر از این قافله عشق بسیار عقبند

چه بسا فاصله ها بسیار دورتر از اینهاست
که رفتن به آن خود زیارتی ست متبرکانه

حتی نزدیکانت توانند فخرفروشی کنی بر نیامدگان
به بالای این لوبیای سحرآمیز و دیدن تخم طلا

وااسفا کین سیاه چاله است بر دستان بازیگران زیبارو
که رسیدن به آن رویایی است که گر در دام افتی، افتی

بازیگرانی که لباس فاخر آزادی و عدالت بر تن دارند
چنان مجذوبت کنند که ندانی از برای چه آمده ای

ناخودآگاه از برای آنچه بازی گردانان خواهند روی
تمام افکار، عقاید و آرمانهایت منعطف شود به میدانش

صبحی دگر از خواب خیزی و بینی عقب افتاده ای
مسیر تاریک خوشبختی ات دست نیافتی تر شده

غول ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاری
راه را روشن تر بینی و احساس رضایت نسبی داری

حال میدان سیاه چاله ترا فراگرفته است
به قدری که راه بازگشتی برایت نمانده

سرگردان و تاریک به سوی آینده ای اجباری پیش روی
باشد که بعدها دم مرگ خویش قدری به خود آیی و دگر