نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی فغان مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی فغان مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

دوشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۸

No More Sorrow


گمشده ای در میان دروغ ها
تاریکی حیران در بین فروغ ها

عکس روبان داری در قاب
دنباله دار آرزومندی ناب

چنان قرض کرده زمان
چنین معامله با جانان

خیانت حلقه زده بر گریبان کینه
زبان در کام، نفس حبس در سینه

پایان ساحت جولان
مرگ تدریجی بی فغان

آخرین فرصت تکرار اشتباه
اشک سوخته در تمنای یک آه!


شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸

اشک نفاق



تنها گذارد معشوق ره عشق، کودکان آسمان را
کور کرد گرگ بره نما، چشمان معصومشان را

پاره کردند زدیوار اعتقاد، نقش کودکان آسمان را
به دار آویختند بر فراز نگاه، آفتاب سرخشان را

خشکاندند پشت پلک نفاق، اشک فغان کودکان آسمان را
به آتش کشیدند از برای دروغ-بیزاری، سبز وجودشان را

ز کجا بیابید هر دم پاکتر زین کودکان آسمان را
کینها زدیو و دد ملولند و آرزو کنند انسانشان را

وخداوند بزرگتر از اینهاست، و خداوند بزرگتر از آنهاست
وخداوند بزرگتر از هر چیزیست، و خداوند عالم بر همه چیزست

frash

جمعه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۵

رویای پوچ


رویای پوچ

دستهایش سرما زده در این گرمای سوزان
مدتی بعد وارد اتاق می شود
همه منتظر یک اتفاق اند
تنها فغان ضربان قلبهاست در این سکوت
این انسانها به چه می اندیشند آینده ی تحمیلی؟!
نوری صاتع میشود
پشت شیشه ای می رود
گویی با کسی صحبت می کند
می خواهم نزدیک تر شوم ولی نمی توانم
زبانش را نمی فهمم
برگه ای به دستش می رسد
رنگش سپید است
با چهره ای دژم و غمگین بر می گردد
اشکها در پشت دیدگانش خشک شده
آه! نگارم غمگین است
نگاهم را نمی بیند
صدایم را نمی شنود
...
آزادی را طلب نمی کنند
آزادی را بدست می آورند
آنان، که باشند، که بر خود می بالند
دوباره به آسمان نگاه میکنم
و دوباره اخم میکنم
وای بر این تقدیر دلسوزان
اگر آینده در اختیار است پس چرا تقدیر این است؟
جواب آمد که "صلاح و خیر بر این بوده است!"1
آهی کشیدم و پروازکنان به جسم بازگشتم
.
.
.
صدای چه چه ی بلبلان گوش را نوازش می داد
چشمانم را باز کردم
اه! باز هم در این دنیا هستم
دوباره باید عهد کنم
آری! راز رویای پوچ نهان خواهد ماند
فرقی هم نمیکند، برایم مهم نیست چون
سخنان مرا هم کسی درک نخواهد کرد

یکشنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۵

مرگ سیاه Black Death



از چه گویم که دلم ...

مرا از برای ظاهرم دوست می داشت
با تمام وجود دوستش داشتم ولی درک نشد و ترکم کرد

دل مرا شکست با آنکه هرچه در توان داشتم برایش می کردم
ولی افسوس که امان نداد و رفت و بی اعتنا از من گذر کرد

فقط تو دانی که بر شرفم قسم خورم که هیچگاه قصد آزارش نکنم
ولی دگر طاقت سکوت دل ندارم چرا که خورشید دلم غروب کرده ست

اکنون دگر چیزی از تو نخواهم ای خدا
جز آنکه مرا به همانجا که آمده ام بازگردانی

من برای دنیای تو ساخته نشدم ای خدا
پس مرا به دنیای خودم بازگردان و رهایم کن

در حال و هوای هجران و فغان دل زندگی چه سود
جنبه کتمان حقایق تورا ندارم دگر، تاب سکوت در مقابل تهمت ندارم دگر

جسم و عقل و روح عاریه را باز ستان
اما مرا به خود بازگردان دگر از تو چیزی نخواهم

ای کاش که دیگر هیچگاه ظاهر و سیما بر نفسها مستولی نگردد

مگذار تا فرومایگان روح و باطن انسانها را بازیچه هوا هوس خویش کنند

عشق سفید بر من جفا کرد و مرا تنها گذاشت
شرمنده درگاه توام انتخابی دگر نیست جز مرگ سیاه!!!