نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی پیشانی مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها
نمایش پست‌هایی که براساس ارتباط با عبارت جستجوی پیشانی مرتب شده‌اند. مرتب سازی براساس تاریخ نمایش تمام پست‌ها

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

نمی توان


نمی توان

می توان در خلاف باد و طوفان قدم برداشت تا حقیقت!

می توان در میان آینه ها دوید و خود را ندید!

می توان خروارها احساس را با نگاهی در دل مرده دمید!

می توان در میان لحظه ها لحظه دیدار را بویید!

می توان در جوی آبی افتاد بی آنکه آبی نوشید!

می توان در میان چین و چروک پیشانی اخم لبخند زد!

می توان از میان جمله ها سکوت را برگزید!

می توان بغض کرد و گریست ولی زبان بربست و ناله نکرد!

می توان ساز زندگی را با قلم امید بر لب دریا نواخت!

می توان به وقت انتظار آرزو را فریاد زد!

می توان ستارگان را دور از چشم خورشید بوسید!

می توان خیلی دورها را نزدیک احساس کرد!

می توان فلفل دشنام را در دهان جوید و قورت داد!

می توان در میان گلرویان چشم فرو بست و نخوابید!

می توان سر التماس را بالا گرفت در آسمان!

می توان غرید بی آنکه صدایی شنوده شود!

می توان از لا به لای ابرها میوه خورشید را جویید!

نمی توان ... 1

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۴

شهد خواب


شهد خواب

چشمانم همه بسته ولی هشیارم
افکارم همه خسته همی بی خوابم

سر به بالین سماء بگذارم
بدنم در خواب است، روحم بیدار

تک تک ثانیه ها را شمرم
آه! زمان چه به کندی گذرد، به!

وقت بیداری من در سحر است
دم پیشانی تابناک آن قمر است

روزها در پی دوستان و شبها در خلوت یار
فرصتی دیگر نیست روزها در گذر است

شب و آن ظلمت خوفناکش
به ز این روز و روشنایی دلگیرش

فکری بلند، زبانی پرخواهش، چشمانی اشک آلود
قصه ای طولانی، دلی خسته و روحی شرمنده

من در این بادیه همچنان بی تابم
تو به من زجر بیابان بچشان

شهد خواب زکام دل من بگرفتی
قلب تنهای مرا دو چندان ساختی

عقل و هوشم را تو به هم قاطی کن
یا که زین ره سوخته مرا راهی کن

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

منحوس بازمانده


منحوس بازمانده

در ملحفه پیچیده، بر روی تخت افتاده
دو گوش سنگین، مجرای تنفس بسته

صدای نفسها به گوش، آه! نمی رسد، در دل می پیچد
مغزش فرمان نمی دهد قلبی که برایش می تپد

پیشانی از تب سوزان دردی در سراسر وجود
آهسته سر بر می آورد، من کجا ام؟

دوباره افسرده می شود، به زیر لاک می رود
اشکها راه گم کرده اند، چشمانش بی سو شده است

تو همانی که در آن زمان از احساس بی اعتنا عبور کردی
حال زمان عمری به تو داده است که بر خود بچشی

اطراف را نشناختی، بی تفکر به هر سویی شتافتی
بهانه ات چه بود؟ تجربه! براستی که گوشهایت سنگین شده

درد تو را به فکر واداشته
خدایت داند که با تو چه کند

لرز وجودت را فرا می گیرد
صدایت در حنجره خفه می شود

فریاد التماس برای کمک به گوش هیچکس نرسد
انرژی ات به پایان رسیده به سختی نفس می کشی

مجبورت کرده اند که حرفی نزنی
سخنت نیش و کنایه به حقایق

حالش نپرسی، فراموشش کردی
آری آدمیان فریب غمزه نخورند دگر

تنها جوابت چیست؟ من این نیم!؟
چشمانت کور باد، ملحفه سیاه بر آن کشند

غریقی که شنا بلد بوده است ولی!؟
تا بانگ جرس منحوس خواهی ماند

غذا خوردن به تو آموختیم ولی غذا و آب را زتو گرفتیم
لذت عاشقی کردن به هنگام هجران یار را بیاموز

تب داغت قطع شده ولی در دل افسرده ای
ساز عشقبازی را پنهان کن اگر با مایی

سر به دامان درگاه ما نهادی
همچنان بر آسمان نگاهی بینداز